X
تبلیغات
رایتل

نقشی که نقش تو نیست...

شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:52 ب.ظ



ایـــــــنروزا  دارم توو نقشی بازی میکنم که از توانم خارجه...دارم ادا درمیارم...دارم چیزی رو نشون میدم که من نیستم...همه دارن باور میکنن که من اینم...دروغ چرا؟نقش جدیدمو دوست ندارم... کم آوردم...من یه زنم...خیلی از کارا رو نباید انجام بدم...از همون لحظه ی اول فهمیدم که اینکاره نیستم،اما تحمل کردم،صبر کردم،احترام گذاشتم...از همون اولش فهمیدم که باید یه نفره دیگه هم باشه من تنهایی نمیتونم...از همون اول که سنگینی شو رو شونه هام حس کردم فهمیدم اینکاره نیستم...حتی قدرت هل دادنه ویلچر رو نداشتم...اما هل دادم...به خودم گفتم،من میتونم...من تنها امیدم براشون...اما خودم چشم امیدم به کسی بود که باید باشه و نیست...به یه مرد...لحظه هایی بوده که دلم خواسته مرد باشم...اما از اون روز تا حالا دلم نخواست مرد باشم،دلم خواست یه مرد کنارم باشه...تو دلم گفتم کاش یه داداش داشتم...اما ساکت موندم،وقتی که میبینم با ذوق برا همه میگن که "خوبه این ته تغاری رو داریم"،"برامون از 100تا پسر بهتره"،"دستو پا داره"،"مثه یه مرد میمونه"...سکوت کردم... فقط لبخند زدم به تایید دیگران...اما...
تو این چند روز خیلی لحظه ها شکستم ...هیچ کس نفهمید وقتی دارم تو راهروهای بیمارستان تند تند راه میرم چقدر حالم بده از دیدنه مریضا،از بوی دارو،خون و...هیچ کس نفهمید وقتی دارم تو سرازیری ویلچر رو هل میدم دستام قدرت کنترلش رو نداره خودمم دارم باهاش سر میخورم...کسی نفهمید اون لحظه که دارم تند تند پول میشمارم برا صندوقداره هیز اینقدر حواسم پرته و نگاهش سنگین،که حتی نمیدونم 10تا دوهزاری چند تومن میشه... هیشکی نفهمید تو مطب دکتر وقتی مردی که پاش قطع شده بود داد میزد،یا زنی که خون از دستش میچکید و گریه میکرد،من دارم تو خودم له میشم من طاقت ندارم...بهت زده نشستمو فقط نگاه میکنم...بازم با ته مونده ی توانم ویلچر رو هل میدم و فقط صدایه مبهم تماشاچی ها"باریک الله به این دختر..."

خریده خونه...سفارشهای جورواجور...اینا همونایی که هرروز به خودش میگفتیم بخر...نمیدونم چرا از عهده ی من خارجه...نمیدونم میخام چی رو ثابت کنم که یه دستم 7-8کیلو میوه میگیرم و دسته دیگمو پر میکنم با کلی خرت و پرت و راه میفتم سمت خونه...میخام بگم من میتونم...اما شونه هام،دستام،پاهام اینا رو نمیگن،تا خونه مجبورم چندبار بذارمشون زمین و دوباره راه بیفتم...بغض میکنم...میخام ثابت کنم میتونم...اما یادم رفته که یه زنم و باید تو نقش ه خودم باشم...گاهی کافیه فقط تو نقش خودت باشی...زن باشی...ظریف...نیازی نیست به زور نقش ت رو دست کاری کنی...خودت باش...

وقتی دستاشو میذاره رو شونه هام تا راه بره...وقتی حس میکنم که همین شونه های ضعیف تکیه گاه دستهای پیر و مردونه شه خنده میشینه رو لبام...من با این همه ضعف هم میتونم امیدی باشم برا همین دو تا فرشته ی خسته که امیدشون به منه...

وانیا نوشت: یک هفته ای میشه که درگیره کار خونه و بیرونم برا همین کمتر اینجا سر میزنم، بابایی عزیزم پاهاش شکسته براش دعا کنین زودتر خوب بشه و خودش بتونه راه بره.

نظرات (50)
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:15 ب.ظ
سلام وانیا جانم
حس میکردم نبودنت رو
کم بودنت رو
سرحال نبودنت تو کامنتها رو
امیدوارم هر چه زودتر حالشون خوب بشه...
نقش سختیه....خیلی صبوری میخواد..ولی یه روزی یادت میاد که چقدر مرد بودی..اون وقته که اگه نامرد ترین ها هم پیش روت باشن با لبخند بهشون نگاه میکنی...اونا نمیشناسنت...ولی تو خودت رو خوب میشناسی....همین کافیه .
مواظب خودت باش عزیزم...میدونم که میتونی..وانیایی که من میشناسم تو نقش های بد ممکنه کم بیاره ولی تو نقشهای خوب نه...نفست گرم.
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:21 ب.ظ
سلام عزیزم..
می فهمم چی می گی..
همگی مون گاهی اوقات نقش های مختلی رو بازی می کنیم و یادمون می ره که کی هستیم..
تو ته تغاری هستی اما من بچه بزرگ خانواده ام..
منم گاهی یادم می ره که همسرم..
منم گاهی خیلی نقش ها رو باز ی می کنم که دوست ندارم اما مهم اینه که هرنقشی رو خوب بازی کرد..
مراقب خودت باش..
مراقب بدنت باش..
مراقب کمرت باش..
ایشالا زودتر پدرت خوبه خوب بشه و تو هم مزد این همه محبتت رو از خدا بگیری..
بوس
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:43 ب.ظ
نمیخوام یه حرفی بزنم که اثبات حرفای دیگران باشه ولی میفهمم همه چی را درک میکنم،سخته،خسته کننده است و گاهی داغون میکنه ولی باید تحمل کرد یه چیزایی را برای دلخوشی انهایی که امیدشون تویی/میدونم این حرف شاید هیچ جذابیتی نداشته باشه برات ولی اثبات کردی که میتونی هرچند سخت/روزهای خوشی هم در راه است/ایشالا که باباتون زود خوب میشه و مثل سابق سرحال و قبراق میشینه کناره ته تغاریش
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:00 ب.ظ
اون روز که برام کامنت گذاشتی و از نقش جدیدت گفتی ، دلم لرزید . حست رو فهمیدم . دنبال این بودم که خودت چیزی بگی و الان گفتی .
نقشت سخته ، خیلی بیش از تصور من ، اما ... شاکرم که هستن . شاکرم که پاشون شکسته و نه بدتر زبونم لال ...
امیدوارم هرچه زودتر خوب بشن .
بدون اینجا کلی آدم که دوستت دارن برات دعاگو هستن
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:31 ب.ظ
سلام وانیا جان
برای بابات دعا می کنم به امید خدا زودتر حالشون بهتر بشه
می دونم برات سخته ولی تو یه موهبتی هستی که از طرف خدا براشون فرستاده شده
مذاقب خودت باش و از حال بابا هم مارو بی خبر نذار
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 04:14 ب.ظ
وانیا...ناشکری...
داری میگی اونا رو میدیدم...داری میگی ی مدته ک داری نقش بازی میکنی....
خصوصی...
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:28 ب.ظ
عزیزدل...بعضی وقتها ما می خواهیم خودمون رو ثابت کنیم...به دلایل مختلف..که یکیش ندیده گرفته شدن مون در کودکی ست...بخصوص ته تغاری ها معمولا می خوان توانمندیاشونو ثابت کنن...و این ناخودآگاه لذت بخشه..
...دعامیکنم پاهای بابای نازنینت هرچه زودتر مداوا بشن و سرپا بایستن..
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:05 ب.ظ
وانیای گلم سلام
روز جمعه که تبریکات بچه ها رو توی وب دلی دیدم کلی ذوق کردم
و از همتون آنجا برای لطف و مهربونیتون تشکر کردم
ولی از بابک با محبت همون روز توی وبش تشکر کردم
از امروز تصمیم گرفتم تا جایی که وقت میکنم از تک تک بچه ها توی وب خودشون ازشون تشکر کنم
نمیدونم کار درستی میکنم یا نه؟
ولی به خودم این اجازه رو دادم که انجام بدم
الان که وب تو رو باز کردم و متنت رو خوندم، اولین حسی که بهم دست داد ،حس مشترک بود
آخه منم مث تو از خودم خیلی کار کشیدم
ولی تازه دارم کم کم یاد میگیرم کجاها چگونه رفتار کنم بهتره.
برای پدر ت نه من بلکه تمام دوستانت و فرشتگان خدا دعا میکنیم که هر چه زودتر خوب خوب شوندو خنده روی لبانت بشینه.
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:19 ب.ظ
با همه وجودم لمست میکنم وانیای عزیزم ... با همه ی لحظه هام حست میکنم ... و میدونم روزی میرسه که میبینی این روزها چقدر درنت رو قوی کرده ... چقدر روحت رو و روانت رو تیشه زده و ازش یک فرشته ی زیبا ساخته ... روزی که به قدرت درونت اعتماد میکنی و میگی من که اون موقع تونستم ... حالا هم میتونم !!!زندگی مربی خوبیه ... اگر ما دانش آموزای خوبی باشیم !
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:33 ب.ظ
این نقشو هیچ وقت نداشتم وانیا ...نمی تونم بگم درکت میکنم ولی حداقل سعی میکنم که درکت کنم...بعضی از نقشا تجربه هایی رو به آدم میدن که بعدها که تو نقش اصلیت برگشتی برات میشن یه خاطره وتجربه ی که به کارت میاد ... به نظر من انجام دادن این نقش برای والدین خیلی ارزشمنده ...خیییییییییلی ارزشمند...امیدوارم هرچه زودتر بابای گلت خوب بشه
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:59 ب.ظ
بهبودی همه بیمارها...انشاءالله.....خدا قوت دختر
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:00 ب.ظ
بهبودی همه بیمارها...انشاءالله.....خدا قوت دختر
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:04 ب.ظ
سلام ؛

لایق باشیم ، دعا می کنم زودتر خوب بشن دوست عزیز...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:30 ق.ظ
وانیا امیدوارم بابای عزیزت زود تر خوب بشه ...
وانیاشاید این کاراایی که تو می کنی کمترین کاری باشه که در مقابل زحماتشون میتونی انجام بدی ...
وانیا جونم تو میتونی
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:02 ق.ظ
با آرزوی سلامتی برای همه پدر ه مادر ها به خصوص پدر عزیز شما
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:29 ق.ظ
سلام بانو...
خداوند یارتان و یارشان باشد. امیدها همه به اوست...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:40 ق.ظ
سلام وانیا جان. انشالله همیشه حالت خوب باشه دختر خوب و قوی و مهربون.
خیلی خوبه که بتونی یه روزایی ثابت کنی که تو هم میتونی عین یه مرد باشی و یا اینکه هیچی از یه مرد کمتر نداری، حتی اگه تو دلت هزار بار دعا کنی کاش یه مرد کنارت بود.
تو دلم هزار بار غبطه خوردم به خاطر اینکه این همه قوی هستی،
وانیا جان امیدوارم که هرچه زودتر حال پدر نازنینت خوب شه و خستگیه این روزها اساسی از دلت و تنت بیرون بره. برات ارزوی سلامتی میکنم وانیای عزیز
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:04 ب.ظ
منم یه دوره ای این نقش و داشتم
فقط امیدم به اینه که اگه یه روزی منم محتاج بشم کسی باشه که دستم و بگیره
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:10 ب.ظ
سلااام
ایشالله خدا هرچه سریعتر به پدرت سلامتی بده و همیشه تو همه ی لحظات زندگی کنارت باشه...
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:19 ب.ظ
سخته دخترم .خوب می فهمم حست رو اما اینا همه پس اندازهای عاطفیت هستن.....یه روزی یاد این روزا دلتو اروم می کنه.....البته بهتره از کسی کمک هم بگیری .چون بقول مامان سمیرا باید مراقب خودت هم باشی.
ایشالا بابا هر چه زودتر خوب بشن.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:31 ب.ظ
سلام وانیا جان
امیدوارم که حال پدرت هر چه زودتر خوب شه.
تو هم قوی باش عزیز من. تموم میشن این روزا.
در ضمن ایمیلت رو هم وقت کردی چک خانم خانوما
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:46 ب.ظ
خدا قوت عزیزه دلم ....
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:38 ب.ظ
سلام وانیا جانم
وقتی عزیزی فعال هست و یک دفعه نیست یعنی گرفتاره...یعنی اگه خوش باشه خوشی هاشو با رفقاش قسمت می کنه پس لابد زندگی یه روی دیگه رو نشونش داده...
وانیا جان با بند بند وجودم حست می کنم...حالتو می فهمم چون منم ته تغاری هستم و بچه های آخر شاهد پیری و خمیدگی والدینشون هستن...
الهی هر چه زودتر سلامتیشون برگرده...تو هم کم نیار...تو واقعا لیاقت این نقش و داری با اینکه داری به زور بازی می کنی با اینکه از توانت خارجه...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:26 ق.ظ
خیلی خوبه که آدم به جایی برسه که بشه امید پدر و مادرش..هرچند گاهی به آدم فشار میاد اما لبخند رضایت پدر و مادر به همه سختیهاش می ارزه...خدا قوتت بده وانیا جونم ..ایشالا که بابات زودی خوب بشه..بابای مهربونی که ارزش همه سختیهای دنیا رو داره..
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:42 ق.ظ
من هم به همین گرفتارم منتها ازجامب مامانم بازار مهمانداری آشپزی و بیمارستان و ....خانه داریو.....
ثبور باش عزیزم تموم میشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:06 ق.ظ
سلام وانیا جون
عزیزم
امیدوارم باباییت زودی خوب شه و تو به زن بودنت به قدرت زنانه ات به تاب آوردن زنانه ات به صبر زنانه ات بناز
دیدی چه زیباست همه زنانه گیت را این چنین به تصویر بکشی و غرور زنانه ات بر اوج آسمان باشد
پس نگو کاش مرد بودم...
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:18 ب.ظ
سلام
مردانگی به جنسیت نیست به توان و نیروی بازو هم نیست.
مردانگی یک صفت هست که میتونه شونه های ضعیف را برای دیگران تکیه گاه کنه.
امید پدرتون زودتر خوب بشه.
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:50 ب.ظ

الهی...

ایشالا بابایی عزیزت زوودی خووب شه :ایکس

همه واسه ش دعا می کنیم!


کار توئم خیلی با ارزشه!و مطمئن باش جوابشو می بینی!

امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:48 ب.ظ
ناراحت شدم اینو خوندم .. ایشالا که زودتر حال باباتون خوب شه ..
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:47 ق.ظ
واست دعا می کنم.....واسه بابا
جون و بهتر شدن ِ حالشون هم
دعا می کنم....ایشاله بزودی ِ
زود خودشون رو پاهای
خودشون وایمستن و اون
روز یه روز ِ بهاریه وسط
این پاییزون...............
یاحق...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:49 ق.ظ
سلام وانیا جانم
تجربه کاراتو دارم ... بچه آخر و بدون داشتن برادر ... وقتی مادرم سوخته بود ... خیلی سخت و تلخ بود خیلی ...
اما سعی کن نقشتو خوب بازی کنیو کم نیاری
خدا خودش کمکت میکنه بهت توان و صبر میده

ایشالله هرچه زودتر پدر دوباره رو پاهای خودش ویمیسته
این میشه جبران اون همه محبت پدرو مادرمون که اونا 20و چند سال زحمت مارو کشیدن مام باید یه مدت کوتاه قطره ای از اون همه محبتو جبران کنیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 05:01 ب.ظ
سلامممم وانیا جان
خدا قوت ....
امیدوارم زود زود خوب بشن عزیز
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:31 ب.ظ
الهی که پدر جان حالشون بهتر شه
درکت میکنم حس مسئولیتت قابل تقدیره عزیزم
خوبه که این روحیه رو داری
به استراحت نیاز داری
میدونی وانیا جان وقتی دیگران یه لیبل روت میزنند سخت میشه کندش این لیبل رو ... خودت هم باورت میشه ...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 08:55 ب.ظ
زندگیه دیگه . . اما ثانیه ثانیه ی این نقشت ارزش داره و بزرگی . . . میگذره . . هیچ شرایطی بیشتر از یه مدت کم ثابت نمیمونه . . .

امیدوارم زودتر سلامت شن :)

امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 24 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:28 ب.ظ
الهی باباییت زود خوب بشه
عزیزه با احساسم تو بزرگی قوی باش
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:27 ق.ظ
سلامتی وانیا که خیلی باباش رو دوست داره...

امیدوارم هر چه زودتر پدرت خوب بشه و بتونه راه بره...

باهات موافقم اگه یه داداش داشتی خیلی خوب میشد... خیلی میتونست کمکت کنه...

امتیاز: 0 0
چهارشنبه 25 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:07 ب.ظ
چه روزهای سختی...
امیدوارم زود زود همه مشکلاتت رفع بشه...
خدا بزرگه...حتما قدرت تحمل میده بهت... مواظب خودت باش...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:40 ب.ظ
وانیا جانم خوبی ؟
پدر بهتر شده ؟
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:43 ب.ظ
وانیا جان
دعایی که من کردم تو کامنت بالا ،منظورم این بود هم برا پدرت و هم برا تمام بابا های دنیا دعا گو هستم
امیدوارم که حالشون بهتر شده باشه و تو دلت شاد باشه
امتیاز: 0 0
جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:23 ق.ظ
نگو که ضعیفی که اگه بودی از پس هیچ کدوم از این کارا بر نمیومدی عزیزم، تو فقط باورش نداری وگرنه بیشتر از اینها ازت برمیاد، همین اتفاقاته که ما رو بزرگتر از خودمون میکنه و یادت باشه که توی زندگی هیچ وظیفه ای که از عهده ما خارج باشه به عهده مون گذاشته باشه، ظرف وجودی ما خیلی بزرگه
ایشالا هر چه زودتر خوب بشن، مطمئنم که دارن فکر میکنن یه فرشته دارن نه یه دختر
۰۸۳۴۰
امتیاز: 0 0
جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:23 ب.ظ
چه سخته نقش بازی کردن !
آپم
محض اطلاع
امتیاز: 0 0
شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:14 ب.ظ
وانیا عزیزم منم با خط به خط این نوشتم شکستم و می دونم گاهی این همه خوب بودن خیلی سخته
دعا میکنم بابا حالشون زود خوب بشه
امتیاز: 0 0
یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:30 ب.ظ

سیلووم آبجولی
دعا کردم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 04:39 ب.ظ
وسیع باش، و تنها، و سر به‌زیر، و سخت


وانیای نازنین
همه اش درست
تو تنهایی و نحیف و کوچیک اما یک جای نوشتت به نظرم اشتباه بود
تو نقش بازی نمی کنی
تو واقعی ترینی و این مسائل پر از واقعیته
تماشاچیا همیشه تماشاچیند
آی آدمها که بر ساحل نشسته،شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
قوی بمون......
امتیاز: 0 0
یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:11 ب.ظ
سلاام

چقدر روزهای متفاوتی

دیروز خندان و امروز حکایت از دیروز هایی داری که بار شکستی

کاش صدای این شکستن ها حذف شود از موسیقی متن دنیا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 29 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:19 ب.ظ
سلام...
من هم نظر نگار جان را دارم زور مرد ها به بازوشونه و ولی زور زن ها به قلبشونه من مطمئنم که این هم یه برگی از زندگیه و میگذره
.
عزیزم تنت سالم. و امیدوارم هر چه زودتر حالشون خوب بشه
امتیاز: 0 0
دوشنبه 30 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 02:57 ب.ظ
باباییت چطوره وانیا جون؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 12:01 ق.ظ
وانیای عزیزم خوبی ؟
زود زود برگرد که جای خالی تو اینجا فقط با خودت پر میشه

منتظریم با انرژی بیشتر و خوب و خوش برگردی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:20 ب.ظ
سلام
زندگی همینه :
ان مع العسر یسری
الهی خدا به همه ی بیماران به ویژه پدر عزیزت سلامتی بده
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 03:23 ب.ظ
دعا کردم..
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد