X
تبلیغات
نماشا
رایتل

میخواهم دنیا نباشد روزی که بابایی غم دارد

سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 11:18 ق.ظ



کلید را توی قفل میچرخانم و بعد از یکی دو قدم وسط حیاط خشکم میزند،دنیا روی سرم خراب میشود وقتی میبینم بابایی پریشان و مضطرب روی ایوان نشسته...روی زمین دو زانو جلوی پایش مینشیم و دستهایم را روی زانو هایش میگذارم،چشمهای خیسش را از من میدزد...با یک دست زیر بغلم را میگیرد و بلندم میکند...روی مرمرهای تبدار ایوان کنار بابا نشستم و سرم را روی شانه اش گذاشتم...دستش را میگیرم...حسش میکنم...آنقدر هردویمان بغض داریم که نه من چیزی میپرسم و نه بابایی حرفی میزند...هرچه بیشتر بغضم را میخورم نفسهایم بیشتر به شماره می افتند...قلبم تندتر میزند...پشت شانه ام تیر میکشد...گر گرفته ام...کاش زمین دهن باز میکرد و من همین الان...میخوام دنیا نباشد روزی که اینچنین بابایی غم دارد....


وانیا نوشت: کاش توی دنیا هیچ بابایی غم نداشته باشد آنهم غم بچچه هایش را...


برای دوست نوشت: مهربان عزیزم صبور باش...میدونم غم نداشتن بابا قابل تصور نیست چه برسه به اینکه باهاش روبرو بشیم...امیدوارم خدا بابا ولی رو رحمت کنه...مطمئنم بابایی همیشه کنارته...


برچسب‌ها: بابایی،غم،
نظرات (7)
سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 01:48 ب.ظ
...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:52 ب.ظ
چقد این پستت برام آشنا بود...زیاد این صحنه رو دیدم البته با بابای خودم...

خدا رحمتشون کنه
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 08:53 ب.ظ
سلام ؛

امیدوارم هیچ فرزندی غم پدرش را نبینه و هیچ پدری هم غم فرزندش را نبینه..
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:46 ق.ظ
...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 11:23 ب.ظ
چه میشه گفت ...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 10:43 ب.ظ
کاش توی دنیا هیچ بابایی غم بچه هاش رو نداشته باشه ...
کاش...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 12:49 ق.ظ
اوهوم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد