هر وقت من یه تصمیمی می گیرم که باید از فردا چیکار کنم،یه نفر زودتر از من یه تصمیم گنده تر گرفته و منم توش سهیم کرده!! امروز صبح که از خواب پا شدم به وسطه هال که رسیدم دیدم فرش جوونه زده!نه فکر کردم حیوونه خونگی داریم براش علف آوردن! !نه...بیشتر که چشمامو باز کردم دیدم یه تپه وسط هال برا تزیینات خونه اضافه شده، مامان اومد تو هال و گفت به چی نیگا میکنی برو دست و صورتتو بشور و بیا کمکم...کمکه چی؟مگه تو قورمه سبزی نمیخوری؟آش دوست نداری؟کوکو...تا مامان داشت لیست غذاهایی که توش سبزی بکار میره رو ردیف میکرد رفتم دست و رومو شستم و با چایی و شکلات رفتم طرفه اتاقم که یهو داد زد:کجا؟؟ آن کجا همانا و نشستن بنده کناره سبزی ها همانا و علافی تا عصر هم همانا...یکی نیست بگه آخه مگه نذری داری...یا همه ی این غذاها رو میخای باهم بپزی...مگه ما مورچه ایم که این همه ذخیره کنیم...مامان جان فرمودن که برا بقیه خواهراتم درست میکنیم و بینشون تخص میکنیم ،دوزاری بنده رو انداختن پایین که فقط یک پنجمش ماله خودمون و همون یه وعده قورمه سبزی هم پیشکش...پس مثه بچچه آدمیزاد نشستم و با احساس یه دوشیزه محترم و مکرمه...شروع کردم به فعالیت درون منزلی...
امروز شدم اونی که مامان میخاد...نشستم کنارش و شروع کردیم به تمیز کردن سبزی ها...مامان حرف میزد و منم مثه خاله خامباجی های قدیمی گوش میکردم و گاهیم نظر میدادم...بعده مدتها که یادم نمیاد کی بود(فکرکنم هفت سالگی!) نشستم پای درد و دل مامان، هی گفت و هی گفت و منم بجایه اینکه مثه همیشه کر باشم یا فقط بگم بیخیال بهش فکر نکن،برام مهم نیست،بذار بگند...آروم نشستم و شدم دختری که مامان میخاد...
از اونجایی که وقتی که یه کاری رو شروع میکنم زمان رو فراموش میکنم و فقط میشینم تا تموم بشه...اصلا متوجه گذر زمان و اینکه پام به اشد وضع خواب تشریف بردن نشدم...فقط یه چیزی بعد از این همه حرف بدلم عجیب نشست....مامان وقتی پاشدم دستمو بشورم گفت:خیلی وقت بود باهم حرف نزده بودیم...سبک شدم... اما بعدش یهو دلم گرفت، وقتی فکرشو میکنم که من تمام وقت میچپم تو این اتاق و با خودم سرگرمم و وقتیم یکی میاد باهام حرف بزنه اصلا گوش نمیدم و فقط سر تکون میدم...راستش از خودم و بی توجه هام خجالت کشیدم...
پستت من و به خودم آورد
حس می کنم باید بیشتر پای درددل مادرم بنشینم!
سلام
بدو برو تا دیر نشده
سلام.....من متنفرم از سبزی پاک کردن....یعنی متنفرم شدید...ولی اگه بخواد اینطوری دلی باشه نتیجه ش فکر میکنم پایه ام......نه...پایه ام..اساسی...دمت گرم که هوای مامان رو داری.و کلا دمت گرم همیشه.
سلام
پس بیا یه کارگاخ بزنیم میگیره ها
رفتم تو کارش
سلام وانیای عزیز خوبی ؟
این پستت رو کامل درک می کنم
فک کن من و داداشم که فقط دوتا پسریم واسه مامانم !
اون بیچاره از صبح تا ظهر که دبیرستان مشغول تدریسه
خونه ام که میاد اون موقع ها که من بودم پای نت بودم و ماهواره و لا به لای کتاب هام و داداش کوچیکم هم تو اتاقش ! گاهی میگم چقدر پسر بدی ام که در طول روز نیم ساعت با مادرم حرف نمی زنم !
سلام ممنونم پوریا جان
هممون کم میذاریم برا کسایی که عمر و زندگیشونو به پامون میریزن
می دونی منم گاهی خیلی از خودم خجالت میکشم وقتی مامان گرفتاره و به کمک من احتیاج داره و من نمی تونم کمکش کنم اخه کلی کار دارم و اسیرشون شدم
اما باید بشنر برای مهربون مامان های دنیا وقت بگذاریم
سلام آره ماهک جون
من وقتا مو بیشتر با خودم میگذرونم بازم بتو که عذرت موجه
آفرین دختر گل که نشستی پای حرفهای مامانت.خستگی سبزی پاک کردن و سیاه شدن دستها و ناخنهات به بدست آوردن دل مامانت می ارزید.
فدای تو عزیزم
بدجور کثیف کاری داره بخدا
سلام
اون تپه رو خیلی باحال نوشتی کلی به شروع پستت خندیدم
آفرین که پای درد دل مادرتون نشستی
میگم باز که نشستی پای کامپیوتر پاشو برو پیش مادرت
ای بابا باز که داری نگاه میکنی
هرچی من بگم فایده نداره نشسته داره کامنت جواب میده
دارم میرم,رفتم
بذار یکی دیگه جواب بدم
هولم نکن
وایسا
اهههههههههه
...آآآآخ که دلم لک زده برای دورهم نشستن و سبزی پاک کردن و درددل های صمیمانه..و راه حل های بیفایده !..و خنده و گپ و خواب رفتن پا و.............
...مامانت خیلی خوب گفته وانیاجان..گاهی ما کنارهمیم..اما دور ازهم...
سلام مامانگار جونم
خب سری بعدی خبرتون میکنم ثواب داره بخدا
همیشه به کسایی که دوست دارن بی تفاوتی
هیچ کس با من نگفت از پنجره
دست هایم را به مهمانی نبرد
یک ستاره بر نگاه من ندوخت
آسمانم رنگ ایوانش نشد
من گذشتم از تمام قیل و قال
از هیاهو ، از هجوم ایینه
این همه دیوار در اطراف من
این منم ، این آشنای ثانیه
این منم ، این آخرین تصویر عشق
که چنین گم می شوم در یاد تو
پنجره ها را به رویم باز کن
تا شود مهمان من فریاد تو
این منم ، این از نفس افتاده ای
که گذشتم از تو و از عشق تو
می روم تا سر کنم من بعد ازاین
با غم ویرانگر این هجر تو
می روم اما بدستم یک خزان
تا بتازم بر درخت جان خود
می روم اما بدان ای عشق من
جان دهم من بر سر پیمان خود
این منم ، این آخرین ابر بهار
تا بگریم بر مزار قلب خویش
باورم هرگز نمی شد نازنین
پا گذارم یک شبی بر قبر خویش
این مزار تنگ را از من بگیر
یا برایم شاخه ای گل هدیه کن
تا دوباره جان بگیرم در سکوت
یک شبی بر روی قبرم گریه کن
ممنونم عزیزم
سلام
خیلی خوب بود این پست خوشم اومد...
وضع من و خیلی از ماها هم شاید همینجوری باشه...
ولی من چند وقتی هست که حداقل یه ساعت از شبانه روز رو میرم میشینم کنار خونواده شاید بعضی وقتا حرفی واسه گفتن نباشه ولی همین که کنارشون باشم هم خوبه...
متاسفانه سبزی پاک کردن بلد نیستم و دوست هم ندارم که یاد بگیرم وگرنه میومدم کمک!!!
سلام
ممنونم
کاره خوبی میکنی
باید یاد بگیری یادت میدن خونه ی زن جان
سلام وانیا جان
من که مادر گرامم سبزی میگیره به سریع ترین وضع ممکن خونه رو ترک میکنم
ولی واقعن حق با تو...منم خیلی وخته که پای حرفای میمینم نشستم
سلام عجب دختره خوب و مسولیت پذیری
هنوز دیر نیست برو
طنز اول نوشته میخونده آدمو ولی یهو تلنگر میزنی اونم بدجور چیزی که همه گرفتارشیم
عزیزم جمله ت یکم از نظره ادبی مشکل داره میشه معنی ش کنی؟
چه محجوب و خجالتی
عزیزم مکث منتظرت هست برای نقد تئوری گورستان.
حتما زری از این روزمرگی های روز پرکن خلاص بشم حتما
سلام عزیزم....
سبک کردن بار دل یه آدم خیلی لذتبخشه...حالا اگر اون آدم مادر باشه که خییییلی بهتره....یه عمر غم ما رو میخورن و ما کاری از دستمون برنمیاد برای نگرانیهاشون...حداقل میتونیم گوش بشیم برای شنیدنشون......
سلام الی جونم بخدا منم از همینش خجالت کشیدم
خدا خیرت بده ، ثواب کردی ...
کباب شدم تا تموم شد
سلام وانیا جان
کاملاً میفهمم حستو ...
گاهی به این فکر میکنم که اون جوری که باید و شاید دختر خوبی برای مامانم نبودم ... هر وقت من بخوام مامانم پای درد دلهام میشینه ولی ... ولی خیلی کم پیش اومده که منم بشم سنگ صبورش ... اونم مامانی که فقط یه دختر داره ! مرسی از این پستت وانیا ... تلنگر خوبی بود ... هر چند که منم خیلی خجالت کشیدم ...
سلام گلم
انگار همه خجالت کشیدن پس خیلی ها مثه منن
هنوزم دیر نیست
سلام وانیا جون
خدا صبرت بده
وبلاگ جالبی داری خوشحال میشم لینکت کنم موافق تبادل لینک هستی؟
راستی همیشه از سبزی پاک کردن متنفرررر بودم
سلام در اولین فرصت میام میخونمت و به دوستام اضافه میشی
منم خجالت میکشم
سلام می دونی چیه؟ راستش الان برای من جای سوال شده که اون کاری که خودت برنامه اش رو ریخته بودی چی بود.
در کل شما حساب کن من تصمیم مهم زیاد میگیرم الان یادم نیست اون کدومشون بود
این حس خجالت یه وقتایی سراغ منم میاد
منم