miss-A miss-A miss-A miss-A miss-A miss-A miss-A miss-A 
مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عادی شدن...  (دلنوشتهای وانیا)

یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1390 ساعت 11:41 AM


ما آدما خیلی زود به چیزایی که داریم عادت میکنیم


یه جاهایی، یه وقتایی میشه که به اوج میرسیم،به اوج داشتن چیزی که میخاستیم اما خیلی زود دلزده میشیم ازش،عادی میشه برامون،یجورایی اشباع میشیم از اون چیزی که داریم بعد کم کم بی تفاوت میشیم...


انگار نه انگار که یه روزی برامون مهمترین بوده...ارزشش کم میشه...میشه مثه هزارتا چیزه بیخود و الکی که دوروبرمونو پر کرده شاید مثه یه سنگریزه که دلت میخواد با تمومه زورت بکشی زیرش تا بره جاییکه دیگه نبینیش...


قصه ی بدیه عادت کردن و عادی شدن...


یه وقتیایی نیستش آدم عین خیالشم نیست اما یه وقتی میاد و میمونه هرچند کوتاه بعد یهو میره اون وقته که آدم هر روز بیشتر دردش میگیره...



گاهی دلمان عجیب میگیرد شاید تاوان لحظه هاییست که دل میبندیم!!





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سایه روشن...  (خزعبلات)

سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:10 PM



بازی ابرها با خورشید


سایهروشن

روشنسایه


معنای چشمک های خورشید را نمیفهمم
!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

این من کدامین من است؟!  (دلنوشتهای وانیا)

چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1390 ساعت 2:26 PM



اینروزا تو خودم ورم میکنم باد میکنم بعد یهو میترکم عینهو یه بادکنک،از همونایی که جنسشون خوب نیست و با دو تا فوت رنگشون میشه مثه گچ، بــامــبــــــــ... میترکه...


اینروزا خودمو تو زمان حل میکنم و زمانو تو کتابای خشک و گنده منده ای که دور و برم پهن کردم...ساعتها میشنم و کتاب میخونم تا زمانو گم کنم یا شایدم خودمو!! اینروزا مخ و مخچه و هرچی اون بالا در حاله مدیریته منه ریخته به هم، هیچی سرجاش نیست حتی خودم!! یه تاره مو رو سرمه خیلی درد میکنه دقیقا یه تاره اما نمیتونم پیداش کنم و بکنمش...همه ی دندونام با هم درد میکنه اما دقیقا نمیدونم کدومش بیشتر درد داره!! انگشت شصت و اشاره دست راستم یا خیلی درد میکنه یا کاملا بی حسه!! با دستام نمیتونم چیزی رو بلند کنم...نمیدونم چند وقته اینجوری شدم یه استرس خاصی دارم نمیدونم دقیقا از چی و کجا میاد فقط میدونم هست و داره آبم میکنه...نمیدونم تا حالا شده بخای به چیزی فکر کنی و بدونی چیه اما نتونی بهش فکر کنی مغزت نتونه درست تجزیه ش کنه نتونه درست توش راه بره توش بچرخه، دقیقا نمیدونی چرا؟کی؟چی؟کی؟ و...واسه همین ولش میکنی و میری...


اینروزا میشینم زل میزنم به کتابام هی سطرای کتابو پایین-بالا میکنم تا خودمو یه جوری گور و گم کنم گاهیم تنها دلخوشیم اینه که به خودم استراحت بدم اونم چی؟ اینکه برم تو خاطره هاموجایه خودم بازی کنم...دوباره از اول زندگیشون کنم...راه برم...حرف بزنم...راه برم...نفس بکشم،اما یهو یه استرس گنگ میاد سراغمو منو تو سطر سطر کتابام حل میکنه...حال و هوایه عجیبی دارم گاهی اینقدر از زمان دور میشم که یادم میره سرمو از رو کتاب بلند کنم گاهیم اینقد به زمان حساس میشم که سرعت عقربه ها دیوونم میکنه نمیدونم این همه عجله م برا چیه...نمیدونم دقیقا از خودم چی میخام...از دنیا چی میخام...


اینقد،میبینم...مینویسم...میبینم...مینویسم...میبینم...مینویسم...که بالاخره چشمام کم میاره،حالا دیگه باید...بـــخـــوابـــمـــ


دلهره دارم...میترسم از خواب...از خوابی که همه ی وجودمو میگیره اما وقتی میرم تو رختخوابم ولم میکنه...میره...انگار هیچ وقت نبوده...من میمونم و تاریکی و چشمایی که گاهی بازه،گاهی بسته...من میمونم و شبی که صبح نمیشه...من میمونم و ذهنی که قفل کرده...ذهنی که شده مثه یه تیکه یخ،یخی که آب نمیشه فقط سفتتر میشه اونقدی که به همه ی وجودم فشار میاره اونقدی که منو معتاده یه قرصه مسخره کرده...سرماخوردگیه بزرگسالان...خنده داره یه آدمه گنده وابستگی روانیش بشه این...


تو خواب و بیداری محض اینقد غلت میزنم تا صبح میشه بازم میشم مثه یه آدم آهنی،چوبی، کوکی یا هر چیزی غیر از اینی که الان هستم میشینم سر جای خودم درست وسطه یه کوه کتابه زبون نفهم...

سر جامو هم دوست دارم هم به شدت ازش متنفرم!! اونقدری دوستش دارم که میدونم هیچ جایه دیگه جز اون ندارم اونقدریم ازش متنفرم که وقتی از خونه میرم بیرون دیگه دلم نمیخاد برگردم سر جام!!! تو راهه خونه یه بغضه سنگینی میچپه تو گلوم که خودمم نمیفهمم از کجا و برا چی میاد...اما بازم برمیگردم به خودم به این من به این منی که من نیستم یا حداقل الان نیستم به همون آدمه خل و چلی که فقط خودشو پاک میکنه...هر روز خودشو خط میزنه...هی خودشو تکرار میکنه!!!


نمیدونم چند خط نوشتم...نمیدونم چی نوشتم...فقط میدونم نوشتم...از آدمی نوشتم که خودمم نمیشناسمش...گنگه...نمیفهمه...هی بخودش قول میده اما باز میزنه زیرش...نمیدونم اینا درده دل بود یا دردو دل...نمیدونم برا کی نوشتم...نمیدونم این من کیه؟

بیشتر از قبل سردرگمم...گیجم...از هر طرف یه چیزی آوار میشه رو سرم...اوسا کریمم برام گذاشته رو دوره تند از هر طرف یه چیزی میرسونه دستش درست...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
Susa Web Tools