X
تبلیغات
شیکسون

یه وقتایی معلوم نیس حواسم پرته کجاست؟

شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:35 ب.ظ



زیر پل سیدخندان روبروش وایسادم و زل زدم تو چشماش...

نگام میکنه، مثه همیشه ساکت و آرومه.

همیشه حالت صورتش با حال و هوایه دل من تغییر میکنه!!!!

شادم و پره ذوق، اونم داره میخنده...از همون خنده های ریز و مردونه.

پشیمونم و دلم گرفته، ی اخمی تو ابروهاش گره خورده که ته دلمو میلرزونه...

 نمیدونم چرا هر وقت و هرجا که میبینمش پاهام سست میشه و زل میزنم تو چشماش؟

یه وقتایی معلوم نیس حواسم پرته کجاست...

دیروز دیدمش، ی پیشونی بند قرمز یا زهرا بسته بودو میخندید...باد میخوره تو صورتمو و منم باهاش میخندم...موهامو زدم پشت گوشم، چشمک زدمو بلند گفتم چاکرم سردار.



وانیا نوشت: خیلی وقتا سر مزارش که میرم حالم بی حد و اندازه خوب میشه.



فقط کافیه بگم بیخیال!!!

شنبه 9 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:10 ب.ظ


دیگه جای موندن نیست، باید دل کند و رفت... باید رفت از تک تک لحظه ها، باید رفت از لحظه لحظه ی این روزها...من راحت تر از اونی که هر کسی فکرش را بکنه دل میکنم از هر چیز و هر کس، یکسری آدما باید خط بخورن!!!

فقط کافیه بگم بیخیال،به همین سادگی.


برای همیشه رفت

چهارشنبه 6 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:17 ب.ظ


دم رفتن تند تند حرف میزنه و میبوستم نه من حرفاشو میفهمم نه اون میفهمه دقیقا داره لپ مو میبوسه یا هوا رو!!!!

عادتشه کاریش نمیشه کرد خب ....چمدونشو محکم میکوبه تو دیوار، بعدش بلند داد میزنه بنظرت به پرواز میرسم؟

ازش میپرسم مگه ساعت چنده؟ساعت چند پرواز داری؟

توی پاشنه در یه چیزایی گفت و در محکم بسته شد!!!


نمیدونم چرا اینبار با رفتنش دلم گرفت...همیشه نگران بودم شاید به پروازش نرسه اما هیچ وقت زنگ نزدم که رسید یا نه؟! خب مطمئن بودم اگه نرسه باز برمیگرده پیشه خودم و کلی غر میزنه، اما هیچ وقت برنگشت مثه ایندفه که برای همیشه رفت...



( تعداد کل: 223 )
   1       2       3       4       5       ...       75    >>