X
تبلیغات
رایتل

دلــــ های خط خطی...قاصدکــ های بیــ خبر...

پنج‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1391 ساعت 02:11 ب.ظ


بیرحــــــــــ م...سنگـــــــــــ دل...بی احســـــ اس...لجـــــ باز....

 

خیلی یکه خوردم وقتی اینا رو شنیدم،اونم از زبون کسی که تو کل 6-7سالی که میشناسمش سرجمع یک ساعت بیشتر باهاش همکلام نشدم...حس کردم خیلی ازم متنفره...خیلی ازم بدش میآد...اونقدری که جرات کرده بود بعد اون همه آرامش و سکوت این حرفا رو بهم بزنه...

 

حالا که فکرشو میکنم میبینم حرفاش زیادم بی ربط نیس!! هیچ وقت جدی ش نگرفتم حتی اون موقعی که....پیش خودم فکر کردم 4تا شرط بیربط میذارم یارو هم دمشو میذاره رو کولش و میره اما گاهی ما آدما ناخواسته همدیگرو میرنجونیم حتی با یه حرف یا ی جمله کوچیک...

 

میگفت ازم بدش میاد...میگفت بخاطر نفرتی که ازت داشتم  دست به کاری زدم که پشیمونم... نه راه پس دارم نه راه پیش...خیلی رک بهم گفت:باعث عذابش شدم!!!نمیذارم زندگی کنه!!! دنیاشو بهم ریختم...

 

نمیدونم چی میشه گفت به آدمایی که یهو فوران میکنن،هرچقدرم که بهشون اهمیت ندی اما بازم آدمن...احساس گناه نمیکنم اما یه جاهایی قبول دارم که حرفای خوبی نزدم...حرفایی زدم که ناخواسته غرور یه انسانو خرد کردم...

 

نمیشه عذرخواهی کرد...بنظرم وقتی دل یه آدم ازت گرفت،وقتی بکرترین جای دل یه آدمو خط خطی کردی..کلمه ها اثری ندارن...وقتی تلخ شد باید ریختش دور با هیچ عسلی نمیشه شیرینش کرد...نمیدونم باید چی بگم...

 

فکرشو که میکنم میبینم خیلی دنیایه پرتی ه،هیچی سرجای خودش...

من دارم به نفر دیگه فکر میکنم،یه نفر دیگه داره به من فکر میکنه،یه نفره دیگه داره به اونی که من فکر میکنم-فکر میکنه،یه نفر دیگه هم داره به اونی که داره به من فکر میکنه -فکر میکنه...وشاید این چرخه بازم ادامه داره!!!قسمت بد ماجرا اینجاست که تو میدونی اون دو نفر کی هستند اما اونا هیچ وقت نمیفهمن که تو وجود داری...

 

گاهی بی خبــــــــــ ری بهترین خبـــــــــــــــ ر دنیاست!!!

 

گاهی ناخواسته انتخاب میشیم،گاهیم ناخواسته اشتباه انتخاب میکنیم..بعضی وقتا هم شانسی درست از آب درمیآد...گاهیم به انتخابت ایمان داری ولی...ما آدما خیلی سخت باور میکنیم اما وقتی باور کردیم یکی میشیم باهاش اونقدری که وقتی شکست باورش خیلی سختتر از دفه ی اوله...کاش دیگه هیچ وقت باور و رویای آدمی رو خراب نکنم.

 

و این آهنگ ...

 

دلی خوشی های بی بهانه

جمعه 15 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:23 ق.ظ



دیشب یکی از اون شبای خیلی خوب بود...بهم خیلی خوش گذشت مطمئنم به همه تو اون جمع خوش گذشته، یه دورهمی ه بی شیله پیله...با آدمای خاکی و دلی...


از سر شب و مهمونی تو یه خونه ی پر زرق و برق که بگذریم...پیاده روی تو هوای سرد با تموم مخلفات بعدش اونقدر چسبید که واقعا حالمو خوب کرد...اسم و فامیل و چرت و پرت نوشتن...کی،چه وقت،با کی،کجا، و جمله های درهم و برهم خنده دار اونقدری سر حالمون کرد که بعدش بشینیم به کری خوندن و ورق. بازی و خاطره بازی از گذشته ها...خواب که از کله مون پرید تازه دو به دو شدیم برا پانتومیم و هزار ادا و اطوار دیگه که تا نصف شب بیدار نگه مون داشت اونقدر خندیدیم که اشک از چشمامون در اومد...نقش بازی کردیم نقش کارا و کلمه هایی که تو روزمرمون شاید فقط یه واژه باشن اما میشد به خنده دارترین شکل خودتو شبیه ش کنی...


همه ی اینا رو گفتم که بگم خیلی وقتا میشه بی بهونه خندید...هر کدوممون میتونیم به هزار و یه گیر و گور زندگی فکر نکنیم و فقط تو اون لحظه بخندیم...


دیشب هرچند کوتاه،اما با جمعی بودم که خیلی بهم خوش گذشت...



کاش زیر سقف هر خونه  ای، زیر آسمون خدا دل آدما خوش باشه و بس.





دیـــ گه چاردیواریـــ م اختیــ اری نیــ س!

دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:01 ب.ظ


خیر سرم دلم خوش بود کسی خونه نیست میتونم راحت و بدون جواب پس دادن بزنم زیر گریه تا سبک بشم اما انگار همسایه جانمان شنیده اند و مادر خانومی رو در جریان  گذاشتن حتی با تایم دقیق و تعداد دقیق گوله های اشک بنده!!!!! 


هیچ وقت از همسایه بازی و این حرفا خوشم نیومده و نمیـــــــ آد...



گریــ ه  "گاهی هق هق با صدای بلند خیلی آدمو سبک میکنه.




( تعداد کل: 4 )
   1       2    >>