X
تبلیغات
رایتل

درد و دل های لاکی قسمت اول.

یکشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 12:06 ق.ظ



امروز یه مشت آدم سرخوش اومدن اینجا و هی حرف زدن و راه رفتن، تعریف کردن از طبیعت ولی هی سوسکها و مورچه رو زیره پاشون له کردن و هی فش دادن به بوته های گون که چقدر خار داره و نمیذاره بریم جلو...بعد کلی عصبی شدن از اینکه چرا اومدن دشته لاله ها ولی هیچ لاله ای نیست یادشون رفته که امسال بارون نیومد و ما زبون بسته ها هممون چقدر سخت زندگی کردیم و خیلی هامون تلف شدیم و این همش بخاطره هزار و یه غلطیه که خودشون هر روز میکنن و گند میزنن به کره زمین و همه ی جنبنده ها....امروز روزه تقدیره منه روزایه من مثه روزایه اینا اسم نداره...یکیشون اومد پای گنده شو بذاره روی تنم که انگار یهویی فهمید من این زیر هستم و باید با دیدنه من جیغ بزنه!!!یکی نیست بگه آخه یه لاک پشت کوچیک جیغ داره که تو آرامشه طبیعت رو بهم میزنی؟؟؟؟؟؟ ؟؟ ازوقتی اینا اومدن یه حسه بدی داشتم تا اون لحظه که یکیشون شجاعتشو به رخ بقیه کشید و منو از جام بلند کرد و آوردم  بالا اولین باری بود که اینقد از زمین جدا میشدم، راستش از ترس خودمو خیس کردم و دست اونم همینطور....همشون بهم خندیدن و دوباره گذاشتنم سرجام....اما اون مرده گنذه خجالت نمیکشید هی میگفت ببریمش خونه...آخه من خونه ی تو چیکار دارم خودت برو...حیف که اینا صدامو نمیشنوند....هرچی جیغ زدم کسی نشنید...منو گذاشتن بینه یه برگه سفید و نرم و بردن پایین و هی نمایشم دادن و بالاخره تصمیم گرفتن منو با خودشون ببرن...تنها نشونه ی مخالفتم این بود که کفه دستش کار خرابی بکنم تا شاید بیخیال بشن...اما خودم فهمیدم از اون اول اینا یه چیزیشون میشه همشون دورم حلقه زدن و زل زدن...یکی نیست بگه آخه خوبه داری کار خرابی میکنی یکی بیاد زل بزنه به ته ت و نیگات کنه؟؟؟ منو گذاشتن تو یه چیزه تنگ و تاریک که بهش میگن جعبه و با خودشون آوردن خونه...

امروز نمیدونم کدوم روزشونه اما الان نه شب و روزه که من تو خونه ی اینام...اولش برام خیلی سخت بود...همش میان تو حیاط و میرن و آرامشمو بهم میزنن یا هی دنباله منن...یکی نیست بگه آخه به شما چه ربطی داره من کجام؟؟دختره دیروز اومد یه ساعتی منو آورد بالا و وارونه کرد و هی زل زد به ته م که مثلا کشف کنه که من دخترم یا پسر، آخه خودت خوشت میاد بیان.....بعدشم فکر کرد خیلی میفهمه و منو گذاشت سره جام و به همه گفت: من پسرم!!! گاهیم میاد تو حیاط و یه مشت آب مثه آبشار خالی میکنه رو سرم و میگه بخور!!!من موجودی به نفهمی این انسان ندیدم....من اگه آب بخام که مثه تو نیستم....البته یه روزم خودش نجاتم داد داشتم میرفتم رو یه بلندی که یهو چپه شدم و به لاک افتادم و داشتم دست و پا میزدم که یهو اومد و نجاتم داد، بازم از ترس خودمو خیس کردم اما اینبار نخندید....همش از یه آدمه دیگه حرف میزنن که چه جوری منو بهش نشون بدن فکر کنم آدمه مهمیه....همش میگن امیرمحمد بیاد باهاش بازی کنه...آخه مگه من وسیله بازیم؟؟خدا بخیر کنه....از همه ی اینا که بگذریم یه چیزه خوبی اینجا هست اونم یه باغ بزرگه که توش پره گل و علفه و من خیلی دوستش دارم، البته خودشون بهش میگن باغچه...فعلا دیگه حرفی ندارم باید برم یه چرخی بزنم...راستی یادم رفت بگم اسمم گذاشتن لاکی!!! ....تا بعد....



درد و دلهای لاکی، لاک پشتی که از خونه ش جداش کردن...


برا دیدن بقیه عکس ها برید ادامه ی مطلب.

ادامه مطلب ...