برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

سخت هم که باشی درونت آسان است !!!



اتوبوس(راه آهن - تجریش)


سرمو چسبوندم به شیشه اتوبوس ، دارم نگاه میکنم،نگاه میکنم به ماشینهایی که لابلای ترافیک می لولند،نگاه میکنم به آدمهایی که توی هر کدوم از این قوطی های آهنی نشسته اند...گاهی حرف میزنند،گاهی میخندند و گاهی اخم میکنند...

زنی بی تفاوت به مرد اش با تلفن حرف میزند و بلند بلند میخندد...مردی برای بچه ی ماشین جلویی شکلک در می آورد و بچه ذوق میکند...صدای موسیقی اش به دریچه ی کوچک اتوبوس تجاوز کرده،فریدون میخواند و من هم...من نیازم تو رو هر روز دیدنه...از لبت دوست دارم شنیدنه...خودش اما بی تفاوت روبرو را نگاه میکند نمیدانم کجا را میبیند اما رویاییش بی شک زیباست،رویای مردی که حواسش به زن ماشین بغلی نیست،مردی که با تلفنش حرف نمیزند،مردی که به زنی که کنارش نشسته اخم نمیکند...رویاییش زیباست مردی که، با پراید تصادفی سفید رنگ سر میدان ونک میان شلوغی آهن پاره های شهر گم شد...


غریبه ای با خودت،با آدمها،با دنیایت و دنیایشان...اما گاهی بعضی آدمهای ناشناس دوروبرت را خوب میفهمی!!!


وانیا نوشت:مردها وقتی دوستت داشته باشند گاهی لابلای شلوغی دوروبرشان حواسشان به تو هست...گاهی چهره ات در خاطره شان نقش میبندد،گاهی با یادت لبخند میزنند،مردها همیشه سخت نیستند،مردها موجودات آسان و دوست داشتنی ای هستند...سخت هم که باشند درونشان آسانست و دلشان به سان کودکی کوچیک و بی آلایش.


با احترام به تمام مردهای اطرافم ، بابایی همیشه دوستت داشتم و دارم...دلم برات تنگ شده...مرد دوست داشتنی زندگی ام جایت همیشه کنارم خالیست...