برای خیلی از ما ها یه چیزایی تو زندگیمون پررنگتر از بقیه چیزهاست گاهی پیدا کردنش خیلی سخته و گاهیم نه هرروز جلو چشممونه،من خودم دلخوشم به همین چیزایی که دورو برمن گاهی چنددقیقه نیگاشون میکنم و لذت میبرم....
تو بازی امشب جای خیلیا خالیه...بخصوص شیرزاد عزیز...روحش شاد.
هر کم کسری بازی داره به بزرگی خودتون بنده رو عفو بفرمایید.
برای دیدن عکس ها تشریف ببرید ادامه مطلب...
1
****
محبـوبـه

"درخت تاک ِ حیاط ِ حیات بخش ِ خانه پدری"
2
***
Atieh
3
***
طاها
یک عکس
اتفاقی از بعضی از دل مشغولی هام....
4
***
علی
5
****
مریم انصاری
قمری که دوست داری،همه روز،دل بر آن نِه/که شبی ت،خون بریزد که دراو قمر نباشد
6
***
فـرگل

7
***
رها(مشق سکوت)
8***
سهبا
9
***آذرنـــوش
10
***
دل آرام
ژولیت؛ چشم چپ آقا نادی را با سرانگشت خویشتن از حدقه درآورده ای و سپس تعمیر نموده ای یا به مرور ایام این رخداد رخ داده است!؟
کاسپر عکسهات رنگ و روح زندگی دارن .
مهرداد جان؛ خوش به حالت
این حال و هوا نمیذاره آدم هیچ وقت از ته دل تلخ بشه...
سرژیک جان اتفاق است دیگر! پیش می آید. ماجرایش مفصل است. هم ریختن موهایش هم چشمش
میلاد تپل و نرم
مخابرات درآمدشو به تو و میترا مدیونه!
میگم فک کنم من جزء کسانی هستم که کلا با تکنولوژی بیگانه ام و اهل خونه
من عاشق اون نادی خانم
فرزانه جون اگه با تکنولوژی بیگانه ای الان این کامنتو با دود گذاشتی؟ خودتو نکش کنار. هممون معتادیم!
فرزانه عزیز؛
به نظر من رنگ بندیات بی نظیره
ممنونم سرژیک جان
شما لطف داری
تو این عکس نشد جنگلی که تو ادامه تصویر اومده کامل نشون بدم
یه جنگل پر پر از درخت با برگای سبز سبز که وقتی یه ردی از مه میوفته توش هر چی نگاش کنی سیر نمی شی و روحتو جلا میده
یه کلبه هم هست می تونم میزبان شما و دیگر دوستان باشم
وانیا پسرم قصد ادامه تحصیل داره!
مگه من عقلم کمه بیام وسطه دوتا مادر شوهره ژدار
آقا مهرداد اون جنگل مه الود رو که می بینیند یه یادی هم از ما بکنید. من عاشق طبیعت شمالم:)
مرسی خیلی زحمت کشیدی ...
واقعن خسته نباشی
کار قشنگی بود
طاها جان دلمشغولیاتت شماره تلفنه آیا یا نحوه ی رویش موهای دست؟!
شاید کمکی از دستم بر بیاد!!!
دو تا مادر شوهر ژ دار کلی هجیش باحاله ها! ایکن با دست پس زدن با پا پیش کشیدن:)
ژولی شوهرتونو کشف کردم ژان وان ژانه
خسته نباشی وانیا جان کار زیبایی بود
مهرداد؛ برادر، اون کلبه رو من هستم، خفن!
اگه بخاری هیزمی داره که همین الان پاشم راه بیفتم...
حیف....فکرشو نمیکردم که
شرکت نکنم...امروز سرکار
وبلاگتو بازکردم گفتم خونه
برم حتما عکس میگیرم
می فرستم..متاسفانه
درگیرشدم ویادم رفت!
عکس هـــمه بچه ها
زیبابود..مررررررسی
بچه ها..مررررسی
وانیا جان..انشالله
بازی های بعدی
اگه عمری بود
یاحق...
دل آرام اون خط خودته ؟ چرا نصفه گذاشتیش به به چقدر قلم نی دوس دارم ... اتودت احیانا پنتل 0.7 نیست ؟


ماهی قرمز های شب عید نیست احیانا
رعنا این خرسی برای مستر بین نبود ایا ؟
ژولیت جان این آقا نادی چند سالشونه حالا ؟ چه لباسشم سته با لپتاپت
محمد چرا اونوقت این آکواریومتون تنوع نداره همه یجورن که
وانیا این اسم لئو رو خودت رووش گذاشتی قرمزته
در مورد ماهیای محمد خودش باید توضیح بده البته من میدونم قضیه ش چیه ها اما نمیگم
آره لئو یه هدیه است از طرف یه دوست خوب که قضیه داره ایشون همیشه میخندن وقتی من عصبانی باشم موهاشو خوب صاف میکنم بعد محکم میزنم تو گوشش موهاش سیخ میشه برق از سرش میپره اما بازم میخنده اینجوری یادم میده که صبور باشم
ممنونم فرگلم
ژولیت جان خبر نداری که با چه سردردی الان پای نت هستم!! یعنی یه همچین معتادی من هستم :)) اما دیگه مقاومتم تموم شد و باید با عرض شرمندگی از حضور حضار گرامی مرخص شم .
سرژیک جان ممنون از تعریف شما. یادم باشه یه نوشابه خارجی براتون بخرم.
وانیای عزیز بازم مرسی بخاطر زحمتی که کشیدی.
مچکررررررررررررم
منم مچکرم
کاسپر جان نادی الان یه پا نوجوونه! یه 16 17 سالی داره!
اون کتاباتو با همون ترتیب رنگ خریداریم! فقط جلداشم دادی مشکلی نیس!
وانیا بسیار بسیار ممنون
خیلی خیلی خست نباشید و خدا قوت
دست گلت درد نکنه
این چند روز خیلی زحمت کشیدی
در ضمن من جای تو بودم این ژولی شیطون مینداختم بیرون که دست از شیطنت برداره
چشم ژولیت خانم
گفتم خوشحال می شم میزبان شما و دیگر دوستان و حتی هویتان سرکار علیه کافه چی محترم در کلبه مان باشم
اخی اینجا چقد خوبه
ادم کلی کامنت بی ربط میده عینه خیالشم نیس
البته با تشکر از صاب خونه
جای ب. ا خالی
سرو کلش پیدا نیست
بابک چته
چرا بغض کردی رفتی اون گوشه نشستی
خوب باشه حالا
یه شب که هزاز شب نمی شه
یه شب بچه ها اینجا جمعن ناراحتی
فردا باز همه میان جوگیریاتت
مهربان خانم
همشیره
بیا این داداشی مارو دلداریش بده
جاشو بزار بره بخوابه
خانوم اجازه؟
من بهونه بیارم واسه شرکت نکردنم؟
از دلمشغولی های من نمیشد عکس گرفت :دی
یکیش همین شما ها !
آخه من چطوری همه ی دوستامو جمع کنم یجا و ازشون عکس بگیرم آخه؟
واقعا که
میلاد تپل و نرم الان چه وقته خونه اومدنه؟؟؟ ها؟؟؟
بیا که از مخابرات شاکی شدن اومدن می گن سووووخت بس که میلاد حرف زد!!
میلاد خان؛
شما همون ارباب سیستم ارتباطات عکس ۱۲ هستید قربان؟
وانیای عزیز
ممنون از این ایده قشنگ ...
از همه دوستان هم به خاطر عکس ها و دلمسغولی های قشنگشون ممنون
حس قشنگی داشت این بازی....
مررررسی وانیا واسه شب خوبی که درست کردی
ممنون بچه هاا با این دلای قشنگتون
من کامپیوتر و قفسه کتاب رو نذاشتم، چون کار اونا از دلمشغولی گذشته، حکم هوا رو دارن که اگه نباشن خفه میشی
خواهر من از موبایل در جهت صحبت کردن استفاده نکینم
کارهای من متنوع است
در ضمن تو باید بری خودکششی کنی که لب تابت عین لب تاب تیراژه است
(ایکون یه دو بهم زن)
راستی وانیا ازت ممنونم که عکس های منو کنار عکس های خواهر استعفا دادم گذاشتی، هرچند که اون قهر وتهدیدت کرده اگه عکساشو کنار من بزاری اینجارو به استهجان میکشه اما نگران نباش خواهر کیانای من دلش مهربونه نمیاد اذیتت کنه
من به ترتیب فرستادن گذاشتم مشکل خودتون دوتا رو گردن من ننداز خواستین باهم نفرستین
آخه آقامون از یه مغازه واسه جفتمون یه مدل خریده که به خیال خودش دهن مارو ببنده! کلا عدالتش مثال زدنی بود بنده ی خدا! هرررررر
ددر ضمن من همین الان به دلارام اعلام میکنم که حاضرم باهاش مسابقه سودوکو بدم
آخه دلارام تورو چه به سودوکو خواهر (آیکون میلادی که داره کلاس خفن سودوکو میزاره)
زمانی که شما به سودوکو میگفتید دودوکو ما سودکو حل کن بودیم خواهر
دیادیای عزیز؛
دل مشغولیتون برای لحظاتی آرامش بی نهایتی رو به دلم مهمان کرد،
سپاسگزارم.
ترمه، ستار، شمس و دیگر هیچ...
بی نظیر بود...
از حضور دیادیا بوریا دکتر بابک عزیز در کامنتدونی تقدیر میشود (م ی ر ز ا )
دکتر سه تار تو هستم بسیار
من مرده دلمشغولی بابکم که هیچکدوممون اصلا نمیدونستیم
ژولیت
"اقامون از یه مغازه خریده که عدالت رو برقرار کرده باشه"؟!!!
یعنی مردم از خنده
جان من خودت یه لحظه تصور کن همینی که گفتی رو!
منظور از بابک، بابک اسحاقی ها
خواهشا با بابک های دیگه اشتباه نشه
بچه ها یه نکته خیلی خیلی مهم، امشب بابک (اسحاقی) از دست هممون یه نفس راحت میکشه
اصن ایده ی این بازی از خوده بابکه که شما ها رو هدایت کنه یه جا دیگه خودش نفس بکشه آسم گرفت بنده خدا از دستتون
گفتم که ب.ا بغض کرده رفته یه گوشه نشسته
از دست صاب خونه ایجا هم خیلی شاکیه
که چطور اجازه میده ملت اینهمه کامنت بی ربط بذارن
اشکاتو پاک کن بابک
دوست داریم داداشی
جسارتا می گم خنگی می گی نه!
آدمو diyoone می کنی!
گفتم یه مدل خریده!!!!
من یه نکته رو برای دلارام توضیح بدم
اون پاکت قبوض جز دلمشغولی های بنده نبود اما نمیشد دیگه بکنمش، ناچرا جزوی از عکس موند
دلمم نیومد با فتوشاپ حذفش کنم، دیگه واسه اینکه دلش نشکنه گذاشتم کنار بقیه بمونه
وانیا هی نگو ژان وان ژان! اون ژان وال ژآنه! وان اونیه که تو حمومه مامان پر از آبش می کنه با مرغابیت می ری توش!
میخاستم بنویسم وال دیدم اون نهنگه شاید وان درستتر باشه
بالاخره شوهره توئه بیتر میدونی
میلاد دلمشغولیه تو هیچ کدوم از اینا نیس! من که می دونم!
میگم ژولی این اسپاگتی تکلیفش چی شد؟
(آیکون دو به هم زنی)
ای ژولیت نمیری تو
حالا بیا لو بده هــــــــــــــــــــا
خوب ادم ناچار استعاره ای دلمشغولیش بگه دیگه
بنده از حضور حضار مرخص میشم
شما یکی ژان والن ژان رو پیدا کنید
دو.اسپاگتی رو حل کنید
سه.........
نمیدونم دیگه بخدا
ممنونم از همه تون
راستی الان جای تفسیرهای کوروش و حمید خیلی خالیه
آخ گفتییییییییییییییییییییییییییییییییی
وانیا رسما خسته نباشی. یه بوس تفی غلیط من باب تشکر رسمی:):*
خیلی خووووووووووش گذشت
100 ...
کوروش به طنز بکش دلمشغولی های هممونو و حمیدم با اون احساس گرم دلنشینش برای هرکدوم یه چند خطی بنویسه
یاد قدیما افتادم وانیا
بچه ها لذت بردم ... شب همگی بخیر ...