
آدمها همدیگر را ترک میکنند...
گاهی به حکم منطق...گاهی از روی عشق...گاهی به اجبار...
احساس تنهایی بغضی فروخورده میشود...
بغضی که هیچ وقت بازگو نخواهد شد و هرروز ریشه دارتر میشود مثله عشقه ای که درتو میپچد کم کم شروع میکنی به خشک شدن و شکستن...هر روز شکسته تر میشی...هر روز یک تکه از وجودت ترک برمیداره و خورد میشه و از تو جدا میشه...
روزی میرسه که دیگه هیچ چینی بندزنی نمیتونه تکه تکه ی وجودمو بهم بچسبونه...

هیشکی نمیفهمه من از خودم بیخود شدم...
هیشکی نمیفهمه وقتی میبازی،دیگه باختی...
متنفرم از حرفایه تکراریه دورو بریام...
متنفرم از امیدایه پوچی که بهم میدن...
متنفرم، متنفرم، متنفرم از خودم...
نقطه ی صفر همینجاست،همینجاییکه من وایسادم...
یا باید شروع کنی و دوباره بشی عروسکی که نقش بازی میکنه...
یا باید تمومش کنی و همینجا بمونی...
تمومش کن...
من نه طاقته اولی رو دارم نه شهامت دومی رو!!!
اما دیوونگی به سرحده خودش رسیده میخام دیوونه بشم، دیوونگی بهم جسارت میده...جسارته توهین به خودم...خودم حقه خودمم میتونم هرکاری باهاش بخام بکنم...
