برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

...




خودت رو جای من بذار،ببین چقدر سخته انتظار...


همه ی روزا مثه عصر جمعه دلگیره...


بازم دلم از ته دل از خودم دلگیره...





وانیانوشت:میدونم بازم تلخ شد اما اینم یه هدیه از طرف من ببینید،تلخیش یادتون میره.







حجم تنهایی (خزعبلات یک دیوانه و دوستش)


امروز بیش از هر روزی حس تنهایی تو را از من میدزد...


برایم نوشتی:نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست!!!


نترسیدم،اما تو رفتی و تنهاییت را جا گذاشتی...


و من میان حجم اینهمه تنهایی اسیر شدم...


تنهایی تو ، تنهایی خودم


شاید تنهایی ما!!!


تنها چیزی که یکجا جمع شد تنهاییمان بود و بس!




خدا به زمین گرم بزندت!!!




چهارشنبه- 14:20


با کلی نق زدن چادر گل گلی مامان رو سرم کردم و با همون لباس خونه ظرف غذای مامان بزرگ رو برداشتم و بردم دم خونشون، 200متر بیشتر باهم فاصله نداریم برا همین حوصله لباس عوض کردن رو نداشتم با همون تاپ و شلوارک رفتم،غذا رو دادم مامان بزرگ و با آرزوی سبزبختی وکلی دعای خیر در رو کوبیدم بهم و برگشتم طرف خونه،کوچه ساکت و خلوت بود،یهو احساس کردم یه نفر داره با قدمهای تند شبیه دو نزدیکم میشه یه نیم نگاهی انداختم و به خیال اینکه سعید پسر همسایه مونه اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم.همین که رسیدم پشت در داشتم دستمو میبردم طرف زنگ که یدفعه یه نیروی قوی خورد به کتفم و با شتاب زیادی تو کمتر از یک ثانیه محکم کوبیده شدم کف زمین!!!! چنان با صورت خوردم زمین و سرم کوبیده شد زمین که نتونستم بفهمم چی شد فقط نیم خیز شدم و دیدم یه جوون10-15ساله به سرعت ازم دور شد و تو پیچ اولین فرعی گم شد...چندتا ضربه کوبیدم به در...اما انگار اینقدر صدایه ناله م بلند بوده که مامان و بابا سریع رسیدن دم در،بابا دوید دنبال یارو اما انگار آب شده بود رفته بود زمین...جاتون خالی مامان جان هم تا تونست غر زد سرم(بدم میاد آدم داره از درد میمیره کلافه است هی یکی سرزنشت کنه و نمک بپاشه زخمت) حسابی هم با الکل!بتادین و کیسه یخ ازم پذیرایی کرد...اما دیگه یخ فایده نداشت و گونه ی راستم اندازه ی2تا هلو زده بود بیرون!!!که راحت میتونستم بدونه آینه ببینمش !!البته توی گونه ام کلی سنگ ریزه فرو رفته بود که هنوزم جاش معلومه...بالاخره یکی هم زیر چشم ما بادمجون کاشت اونم گنده از نوع دلمه ای...زیره ناخن انگشت اشاره مم یه سنگ ریزه فرو رفته بود که به زور درش آوردم...دوتا از انگشتهامم به توصیه دکی جان آتل بندی شده و من الان دارم با دست چپم تایپ میکنم...لبم در اثر بوسیدن آسفالت چنان پاره شده که هنوز میسوزه...جای بوسیدنمم تو کوچه هست میتونین بیاین ببینین...زانوهامم پوستش غلفتی کنده شده و کل بدنم کوفته شده و تیکه تیکه کبود...(درست مثه بچگی ها که از دوچرخه میفتادم زمین)اینم از آثار با تاپ و شلوارک رفتن تو کوچه...تازه فردای حادثه هم به اصرار مامان جان بالاخره واکسن کزاز 25سالگی رو زدم تا عیشم تکمیل بشه و دیگه جم نخورم...شنیده بودم میگن خدا به زمین گرم بزندت اما نه اینجوری...

از اینا که بگذریم همش دارم تو این سه روز به این فکر میکنم آخه برا چی؟؟؟


هی میپرسم؟؟


*اگه قصدت دست درازی به یه خانوم بود تو یه کوچه ی خلوت که خشونت چرا؟؟


*اگه هدفت دزدی بود،مگه کور بودی؟آخه یه خانوم محترم با یه چادر گل گلی اون وقت ظهر کیف همراشه تو بدزدی؟؟


*اگه میخواستی شوخی کنی و بخندی،که باید بهت بگم اصلنم کارت خنده دار نبود،خیلی وقیحی...

.

.

.

یه احتمال دیگه هم هست که ممکنه یارو از طرف اورتوپدم اجیر شده باشه برا رعایت کردن نسخه ش که دیگه نه راه برم،نه برقصم،نه زیاد بشینم،نه بدوم...یه راست دراز بشم تا بلکه خوب بشم!!

از روزی که این اتفاق افتاده ثانیه ای 10 بار برمیگردم پشت سرمو نیگا میکنم که نکنه یه نفر از پشت سر غافلگیرم بکنه(شدم عین بابا اتی،کیییییییییییییییه)

منو باش هی نشستم غصه میخورم چقدر جامعه نا امنه،زدن دختر بدبخت مردمو رو پل کشتن...خمینی شهر جنایت کردن... چه و چه...همینجا وسط روز زدن خودمو کله پا کردن...آدم دیگه از سایه ی خودشم میترسه...امیدوارم خدا به زمین گرم بزندش اون آدمه مریض رو که اینجوری اذیتم کرد...اونم تو اهواز به آسفالت65درجه بخوره ها....الهههههههههههههی...خوبه دستم چلاق بود اینقدر نوشتما، اما دلم پر بود از این مریضهای جامعه...قیافه ایی پیدا کردم که تا 10روز دیگه قابل دیدن نیستم..انگار رفتم کشتی کج...


پ.معرفی نوشت:دلژین عزیزم داستانهای کوتاهش رو اینجا مینویسه قلم زیبایی داره اینو از اولین داستانش خانم گل میشه فهمید.