برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

لال میشوم بی تو...



خسته شدم...

نمیخواهم گوش دهم....

میخواهم حرف بزنم...

حرف زد،حرف زد...من گوش بودم...تک تک حرفایش را گوش کردم...تعجب کردم،خندیدم،سکوت کردم و ...

نوبتی هم که باشد نوبت من است...فقط چند کلمه و دیگر هیچ...انگار حرفهایم گم شده اند...


من پرم از حرف اما گوشهایت نیست...


گوشهای تو که نباشند من، لال میشوم...


بابا درد دارد





"ب" مثل بــابـــا


"د" مثل درد


بابا درد دارد...بابا درد دارد


بابا همه ی زندگیه من است...بابا که درد دارد دنیایم تیره و تار میشود...



وانیا نوشت:روزگار بدیست وقتی یکی روی تخت بیمارستان باشد و تو کمی دورتر...بیصدا بغض کنی،بیصداتر...


فقط یکبار دیگر بگو عبدالحسین...صدایم بزن


روزهای آخر من سادیسم گرفته بودم و او حواس پرتی...

من مدام میپرسیدم اسمــــ من چیه و اونم هربار جواب میداد "عبدالحسین"...

نمیدونم حکایتش چی بود اما نگاهش عجیب منو میترسوند...میگن آدما وقتی میخان بمیرن چشماشو رنگ مرگ میگیره

شاید دلش یه پسر میخاست که مردونه پاش وایسه...شاید از دیدن موهای بلند خسته شده بود...

کاش روزای آخر موهامو کوتاه کرده بودم تا کمتر عذاب میکشید...کاش عبدالحسین بودم....کاش عبدالحسین میماندم...

کاش میماند و هرروز عبدالحسین صدایم میزد...

من به اسم جدیدم عادت میکردم ...اما به رفتن تو هیچ وقت عادت نخواهم کرد...