برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

قادر و نادر،شوکت و نصرت...نوژن و آرشام،آندیا و سوریتا...



چند وقتیه که دارم فکر میکنم به پروسه ی نامگذاری بچه های تازه دنیا اومده...


باران،سام،آرتیمیس،نویان،آترینا،آرشام و.....


اسمهای زیبایین اسمهای ایرانی،اسمهایی که گذشته های ما داشتن،حالا ما پدر،مادرهای جدید داریم تو اسمهای گذشته دنیال اسم بچه های فردا میگردیم...


خیلی دوست دارم بدونم آیا این بچه های فردا و فرداهای ما ممکنه یه روز برگردن به گذشته هایی که ما آدماش بودیم و اسم بچچه هاشونو انتخاب کنن؟!؟


بابک،سارا،،شیوا،مینا،بیتا،بنفشه،کامبیز،پژمان...


یا یکم برگردن عقب تر به اسم پدربزرگها و مادربزرگای ما...


شوکت،عزت،ماه بانو،کشور،قدرت،مالک،بهادر،بهرام،ایران،نصرت،بیژن،منیژه،نادر و...


شاید یه روزی همین جور بشه،کسی چه میدونه؟!؟




شما باشین این دوتا کوچولوی ناز رو چی صدا میزنید؟

18613329






من هم مانند 18,613,328 نفر دیگر خوشحالم...






علی الحساب میمانم!


نمیدانم چرا اینقدر فکرم آشفته و دستم سنگین است برای نوشتن آنهم نوشتن در جاییکه روزی برایم بکرترین جایه زندگی ام بود البته فکر میکنم هنوز هم هست اما انگار کمتر دل و دماغ خلوت کردن با خودم را دارم انگار آدم های اطرافم مصنوعی شده اند یا من تصنعی راه میروم نفس میکشم حرف میزنم و گاهی میخندم!!!


بنظرم وقتی کله ام پر از خالی های زمانه ست ،نه تنها نوشتن بیهوده ست بلکه یک مشت خزعبل بیشتر نمیتوانم تحویل خواننده هایم بدهم...انگار لحنم هم عوض شده،رسمی تر شده ام این همه تغییر زاییده خلوت گزینی بیش از حد در این چند ماه اخیر است یا تغییر دنیای اطرافم درست نمیدانم!؟


بدون شک من عوض شده ام اما خدا رو شکر هنوز عوضی نشده ام،بدون شک دور و برم خیلی چیزها بهم ریخته جوری که سر هر طرف رشته را میگیرم باز هم به ته داستان نمیرسم،چند ماه تک بعدی زیستن آدم را خشک میکند،چند ماه قطع ارتباط با روزمره های زندگی و چسبیدن به یک روزمره ی اعصاب خرد کن آدم را خل و چل میکند، همه ی اینها به کنار وقتی بعد از اینهمه وقت از دنیای تک بعدی ات تخت گاز بزنی بیرون و ببینی آدم ها خیلی عوض شده اند مچاله میشوی،دلت میخواهد برگردی به همان دنیای سابق اما نه دیگر خبری از دنیای مسخره ی چند روز پیش هست نه خبری از وانیا ی سال پیش...

 خیلی کار دارم برای برگشتن به وضع قبلی یا مچ شدن با وضعیت جدید اما دلهره ی عجیبی دارم خودم هم نمیدانم دقیقا دلهره ی چیست؟ اما هرچه هست مرا دور خودش میپیچاند گاهی جلوتر از من میدود،گاهی پشت سرم تعقیبم میکند،گاهی هم راهم را سد میکند، گاهی آنقدر کلنجار میرویم که خسته تر از قبل یک گوشه کز میکنم


دنیای عجیب و غریبی ست و عجیب تر از آن آدمهایش هستند که امروز مثه کف دست صافند و فردا مثه پشت دست پیچ و خم دارند من هم یکی از همان آدمها هستم صافه صاف نیستم اما حداقل امروز عاشق و فردا فارغ هم نیستم کمی تا قسمتی تلکیفم با خودم روشن است...


وانیا نوشت:من هستم نمیدانم تا کجا قرار است که باشم هنوز قطعی تصمیم نگرفته ام برای همیشه بودن و ماندن اما علی الحساب هستم و میمانم ...