
دیشب یکی از اون شبای خیلی خوب بود...بهم خیلی خوش گذشت مطمئنم به همه تو اون جمع خوش گذشته، یه دورهمی ه بی شیله پیله...با آدمای خاکی و دلی...
از سر شب و مهمونی تو یه خونه ی پر زرق و
برق که بگذریم...پیاده روی تو هوای سرد با تموم مخلفات بعدش اونقدر چسبید
که واقعا حالمو خوب کرد...اسم و فامیل و چرت و پرت نوشتن...کی،چه وقت،با
کی،کجا، و جمله های درهم و برهم خنده دار اونقدری سر حالمون کرد که بعدش
بشینیم به کری خوندن و ورق. بازی و خاطره بازی از گذشته ها...خواب که از
کله مون پرید تازه دو به دو شدیم برا پانتومیم و هزار ادا و اطوار دیگه که
تا نصف شب بیدار نگه مون داشت اونقدر خندیدیم که اشک از چشمامون در
اومد...نقش بازی کردیم نقش کارا و کلمه هایی که تو روزمرمون شاید فقط یه
واژه باشن اما میشد به خنده دارترین شکل خودتو شبیه ش کنی...
همه ی اینا رو گفتم که بگم خیلی وقتا میشه بی بهونه خندید...هر کدوممون میتونیم به هزار و یه گیر و گور زندگی فکر نکنیم و فقط تو اون لحظه بخندیم...
دیشب هرچند کوتاه،اما با جمعی بودم که خیلی بهم خوش گذشت...
کاش زیر سقف هر خونه ای، زیر آسمون خدا دل آدما خوش باشه و بس.

خیر سرم دلم خوش بود کسی خونه نیست میتونم راحت و بدون جواب پس دادن بزنم زیر گریه تا سبک بشم اما انگار همسایه جانمان شنیده اند و مادر خانومی رو در جریان گذاشتن حتی با تایم دقیق و تعداد دقیق گوله های اشک بنده!!!!!
هیچ وقت از همسایه بازی و این حرفا خوشم نیومده و نمیـــــــ آد...
گریــ ه "گاهی هق هق با صدای بلند خیلی آدمو سبک میکنه.
.jpg)
زمستان استخوان سوزی ست...
و اما تولدی دیگر در میان این همه سردی...
باید پوست بیندازی...تخم بترکونی...درست مثه جوجه کلاغی که آنقدر نوک میزند به پوسته اش تا سر در بیاورد از زندگی،از آغاز...
+تمام دیروز رو منتظر یه تماس بودم...
+شاید پستچی ها در خواب نازند آنجا...
-بی ستاره" چند شب پیش از رادیو هفت شنیدم.