برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

دلی خوشی های بی بهانه



دیشب یکی از اون شبای خیلی خوب بود...بهم خیلی خوش گذشت مطمئنم به همه تو اون جمع خوش گذشته، یه دورهمی ه بی شیله پیله...با آدمای خاکی و دلی...


از سر شب و مهمونی تو یه خونه ی پر زرق و برق که بگذریم...پیاده روی تو هوای سرد با تموم مخلفات بعدش اونقدر چسبید که واقعا حالمو خوب کرد...اسم و فامیل و چرت و پرت نوشتن...کی،چه وقت،با کی،کجا، و جمله های درهم و برهم خنده دار اونقدری سر حالمون کرد که بعدش بشینیم به کری خوندن و ورق. بازی و خاطره بازی از گذشته ها...خواب که از کله مون پرید تازه دو به دو شدیم برا پانتومیم و هزار ادا و اطوار دیگه که تا نصف شب بیدار نگه مون داشت اونقدر خندیدیم که اشک از چشمامون در اومد...نقش بازی کردیم نقش کارا و کلمه هایی که تو روزمرمون شاید فقط یه واژه باشن اما میشد به خنده دارترین شکل خودتو شبیه ش کنی...


همه ی اینا رو گفتم که بگم خیلی وقتا میشه بی بهونه خندید...هر کدوممون میتونیم به هزار و یه گیر و گور زندگی فکر نکنیم و فقط تو اون لحظه بخندیم...


دیشب هرچند کوتاه،اما با جمعی بودم که خیلی بهم خوش گذشت...



کاش زیر سقف هر خونه  ای، زیر آسمون خدا دل آدما خوش باشه و بس.





دیـــ گه چاردیواریـــ م اختیــ اری نیــ س!


خیر سرم دلم خوش بود کسی خونه نیست میتونم راحت و بدون جواب پس دادن بزنم زیر گریه تا سبک بشم اما انگار همسایه جانمان شنیده اند و مادر خانومی رو در جریان  گذاشتن حتی با تایم دقیق و تعداد دقیق گوله های اشک بنده!!!!! 


هیچ وقت از همسایه بازی و این حرفا خوشم نیومده و نمیـــــــ آد...



گریــ ه  "گاهی هق هق با صدای بلند خیلی آدمو سبک میکنه.




سردمه...دارم میلرزم


زمستان استخوان سوزی ست...


و اما تولدی دیگر در میان این همه سردی...


باید پوست بیندازی...تخم بترکونی...درست مثه جوجه کلاغی که آنقدر نوک میزند به پوسته اش تا سر در بیاورد از زندگی،از آغاز...



+تمام دیروز رو منتظر یه تماس بودم...


+شاید پستچی ها در خواب نازند آنجا...


-بی ستاره" چند شب پیش از رادیو هفت شنیدم.