برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

یلدای 1390



اینم از یلدای ما...شب خیلی خیلی خوبی بود...زود تموم شد...

دو تا نگاه امشب نگران بود

امشب همه ی حواسم پی آقاجون و مامان جون بود.

چقدر زود شکسته شدن...یه غمی تو چشماشونه...

****
حالم خیلی خوبه

امیدوارم به همه خوش گذشته باشه...شاد باشید.


*آش خیلی خوشمزه ای بود جای همتون خالی.

سنجاق...


روزهای خوبی نیست... 


هوا داره کم کم تاریک میشه و صدای قرآن کل کوچه رو پر کرده...


پرده ها رو کشیدم و تنها نوری که هست نوره همین لب تاپ ...


دیشب بابای سهیل مرد و امروز از ظهر صدای قرآن بی وقفه داره پخش میشه.


دیشب منم مردم...دیشب یه نفر منو کشت...کسیکه اصلا فکرشم نمیکردم...


حالا باید بگردم دنبال یه جایی که خودمو چال کنم...


تصمیم گرفتم خودمو به یه چیزایی و کسایی سنجاق کنم...


این اولین باریه که دارم بدونه عینک تایپ میکنم،صفحه رو واضح نمیبینم، هی باید چشمامو ریز کنم تا بتونم کامل ببینم،دیشب برا مرگه خودم گریه کردم اونقدری که پلکهای بالاییم بدجور ورم کرده و چشمام ریز شده...



...



"الان نمی تونم درباره ش فکر کنم،اگه فکر کنم دیوونه میشم،


فردا بهش فکر میکنم."




اسکارلت/بر باد رفته"دوبار تو بدترین شرایطه زندگیش این جمله رو تکرار میکنه.


چند وقته ذهنم خالیه...


نمیتونم فکر کنم...


دارم دیوونه میشم...