برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

اولین بار...اولین یار...اولین دل دله دیدار...


بعدا نوشت:الهی هیچ عزیزی رو تخت بیمارستان نباشه،برا پدربزرگ عزیزم دعا کنید،میخام دنیا نباشه اگه یه لحظه ناخوش باشه.



اولیـــن بـــار...اولیـــن یـــار


ترانه ای که دوستش دارم یه حسه عجیب داره برام...

مثه حسه روز چهارشنبه...

مثه حسی که از خوندنه این پست محسن دارم...

مثه حسای گنگی که میپچه تو وجودم اما نمیفهمم چیه...

مثه کسل شدن از یه خوابه بی موقه تو غروب...

شاید یه دلهره ی عجیب یا لرزش اندامم از سردیه بی موقه ی سال...


خیلی خسته م،ممنون از همتون که برام دعا کردین،حسامو درک کردین...

به بودنم امیدی ندارم...

 آهنگ تقدیم به اولین های زندگیم و محسن باقرلو...

نقشی که نقش تو نیست...



ایـــــــنروزا  دارم توو نقشی بازی میکنم که از توانم خارجه...دارم ادا درمیارم...دارم چیزی رو نشون میدم که من نیستم...همه دارن باور میکنن که من اینم...دروغ چرا؟نقش جدیدمو دوست ندارم... کم آوردم...من یه زنم...خیلی از کارا رو نباید انجام بدم...از همون لحظه ی اول فهمیدم که اینکاره نیستم،اما تحمل کردم،صبر کردم،احترام گذاشتم...از همون اولش فهمیدم که باید یه نفره دیگه هم باشه من تنهایی نمیتونم...از همون اول که سنگینی شو رو شونه هام حس کردم فهمیدم اینکاره نیستم...حتی قدرت هل دادنه ویلچر رو نداشتم...اما هل دادم...به خودم گفتم،من میتونم...من تنها امیدم براشون...اما خودم چشم امیدم به کسی بود که باید باشه و نیست...به یه مرد...لحظه هایی بوده که دلم خواسته مرد باشم...اما از اون روز تا حالا دلم نخواست مرد باشم،دلم خواست یه مرد کنارم باشه...تو دلم گفتم کاش یه داداش داشتم...اما ساکت موندم،وقتی که میبینم با ذوق برا همه میگن که "خوبه این ته تغاری رو داریم"،"برامون از 100تا پسر بهتره"،"دستو پا داره"،"مثه یه مرد میمونه"...سکوت کردم... فقط لبخند زدم به تایید دیگران...اما...
تو این چند روز خیلی لحظه ها شکستم ...هیچ کس نفهمید وقتی دارم تو راهروهای بیمارستان تند تند راه میرم چقدر حالم بده از دیدنه مریضا،از بوی دارو،خون و...هیچ کس نفهمید وقتی دارم تو سرازیری ویلچر رو هل میدم دستام قدرت کنترلش رو نداره خودمم دارم باهاش سر میخورم...کسی نفهمید اون لحظه که دارم تند تند پول میشمارم برا صندوقداره هیز اینقدر حواسم پرته و نگاهش سنگین،که حتی نمیدونم 10تا دوهزاری چند تومن میشه... هیشکی نفهمید تو مطب دکتر وقتی مردی که پاش قطع شده بود داد میزد،یا زنی که خون از دستش میچکید و گریه میکرد،من دارم تو خودم له میشم من طاقت ندارم...بهت زده نشستمو فقط نگاه میکنم...بازم با ته مونده ی توانم ویلچر رو هل میدم و فقط صدایه مبهم تماشاچی ها"باریک الله به این دختر..."

خریده خونه...سفارشهای جورواجور...اینا همونایی که هرروز به خودش میگفتیم بخر...نمیدونم چرا از عهده ی من خارجه...نمیدونم میخام چی رو ثابت کنم که یه دستم 7-8کیلو میوه میگیرم و دسته دیگمو پر میکنم با کلی خرت و پرت و راه میفتم سمت خونه...میخام بگم من میتونم...اما شونه هام،دستام،پاهام اینا رو نمیگن،تا خونه مجبورم چندبار بذارمشون زمین و دوباره راه بیفتم...بغض میکنم...میخام ثابت کنم میتونم...اما یادم رفته که یه زنم و باید تو نقش ه خودم باشم...گاهی کافیه فقط تو نقش خودت باشی...زن باشی...ظریف...نیازی نیست به زور نقش ت رو دست کاری کنی...خودت باش...

وقتی دستاشو میذاره رو شونه هام تا راه بره...وقتی حس میکنم که همین شونه های ضعیف تکیه گاه دستهای پیر و مردونه شه خنده میشینه رو لبام...من با این همه ضعف هم میتونم امیدی باشم برا همین دو تا فرشته ی خسته که امیدشون به منه...

وانیا نوشت: یک هفته ای میشه که درگیره کار خونه و بیرونم برا همین کمتر اینجا سر میزنم، بابایی عزیزم پاهاش شکسته براش دعا کنین زودتر خوب بشه و خودش بتونه راه بره.

لبایی که خندیدنشون آرزومه...لبایی که خندیدنشون آرزوته...



دیشب خنــــــــدیـــــدم...


دیشب بازم از ته دلــــــم خندیدم...


دیشب گاهی بی دلیل خندیدم...


دیشب به کوچکترین حرف و اتفاق خندیدم...



لیوان آب...پخ خ خ خ...آب پرید گلوووم اما بازم خندیدم...باهم نشستیم روی سرامیکای یخ زده ی آشپزخونه و باهم خندیدیم...


هرچی تو اومدی از کنارم رد شدی و چشمامون افتاد تو چشم هم زدیم زیره خنده...نشستیم انار خوردیمو غش غش خندیدیم...دکمه دوختیم و خندیدیم به دست و پاچلفتی بودن جفتمون...


دیشب شبه خوبی بود...دیروز روزه خوبی بود...پر از عشق بود...پر از حسای خوبیکه خیلی وقت بود نداشتمشون...دیشب هرچی از خاطرم گذشتی لبخند رو لبام نشست...دیروز رو به خاطرم میسپارم...حتی امروز مزه مزه کردن تک تک لحظه هاش حالمو خوب میکنه...لبخند میزنم به یادش و سعی میکنم امروزم شادتر از دیروزم باشه...


کسایی هستن که اندازه ی یه دنیا دوستشون دارم...کسایی که دیروز بودنشون کنارم حالمو خوبتر کرد...کسایی که همیشه برام بهترینن...همیشه هستن کسایی که دوستشون داری و دوستت دارن و دیدنه لبخند تو آرزوشونه...



...من دیروز بی نهایت شاد بودم...


...دیروز لبام میخندید...دلم شاد بود...


...قلبم پر از احساس بود...




یه دنیا  شادی ...یه دنیا خنده...یه دنیا دلخوشی برا تک تکتون آرزو میکنم...