برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

باد پاییزی...




تو رگ خشک درختا، درد پاییز میگیره

بارون نم نمک آروم، روی جالیز میگیره

دیگه سبزی نمی مونه

 همه جا برگای زرده

دیگه برگا نمی رقصن

 رقص پاییز پر درده!

گرمی دستای من کم شده ،دستاتو بده!

دستای سرد منو گرم بکن،

باد پاییز سرده!

آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده

بازی ابرا با خورشید،

منو آروم کرده



باد پاییز(کوروش یغمایی) 



اینروزا بیشتر این آهنگ(کوروش یغمایی) رو گوش میدم، پاییز رو دوست دارم اما بیشتر عاشق سرما هستم عاشق سردی ملس پاییز وقتی هوای سرد زیر پوستت وول میخوره و آدمو تو خودش جمع میکنه یه جورایی انگار گنگه این هوا...خوشم میاد وقتی صورتم یخ میزنه یا دماغم قرمز میشه،خوشم میاد دستمو ببرم تو جیب لباسمو راه برم ،خوشم میاد از بادی که تو پاییز موهامو بهم میریزه،از بادی که دزده روسریمو از سرم میدزده،خوشم میاد از بادی که میخوره تو صورتم و دلتنگیهامو یادم میندازه.....


خوشم میاد از روزایه پاییزی ،از هواش،از خشکیش،از روزایه هزار رنگ پاییزی...

برا شنیدن اهنگ روی لینک باد پاییز کلیک کنید.

تولدت مبارک داداش بزرگه




امشب تولد یه دوست مهربون و نازنینه کسی که تو این مدت که باهاش آشنا شدم چیزی جز بزرگی ازش ندیدم و بس...

تولد مرد مهر و صفا تو یه شب پاییزیه سرد و خشک...

ماه مهر و تولد مرد مهر....

بابک اسحاقی عزیز

تولدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داداش بزرگه


من عاشق وسایل نقلیه ی این سه تفنگدارم

آدمای عجیب و غریب...



امروز صبح اینقدر علاف تاکسی بودم که وقتی دخترک از راه رسید و بدون رعایت نوبت در تاکسی رو باز کرد و سوار شد نتونستم تحمل کنم،به خیال خودم با یه جمله ی کوتاه از حقم دفاع کردم "خانوم ببخشید نوبته منه" دخترک چنان فحش بدی نثارم که درجا خشکم زد،همونجا میخکوب شدم و مات بهش نگاه کردم...هنوزم معنی حرفش،عکس العمل عجیبش و نیش خند راننده رو نمیفهمم...

چقدر ماآدمها اینروزها عجیب شده ایم ...چقدر بد* شده ایم...چقدر باهم بد تا میکنیم.
بازم گیجم،گنگم،توی خودم گم شدم...گاهی ساعتها خیره میمونم اما وقتی بخودم میام یادم نیس به چی یا کی فکر میکردم فقط زمان سپری شده...من فقط جسما حضور دارم...زمان متوقف شده...نه...من خودم متوقف شدم...آرومتر شدم...

منم اینروزا خیلی عجیب شدم مثه عصر امروز که تند تند داشتم کرفس خرد میکردم بازم حواسم به خودم نبود داشتم فکر میکردم به اتفاقای امروز به این چند وقت به دلتنگیهای گاه و بیگاه این چندوقته به خودم به همه به ... یه لحظه احساس کردم انگشتم بدجور میسوزه،مثه صبح بعده اون کلمه ی رکیک، خشکم زد ،کرفسها خونی شد...اینبار از خون نترسیدم... دردم گرفتم اما نه از ضرب چاقو...از خیلی چیزایه دیگه دردم گرفت....



گاهی آدم بدجوری دردش میگیره...گاهی از یه نگاه...گاهی از یه حرف...گاهی از نبودنا...گاهی از بعضی بودن ها...گاهیم از خوده خودش دردش میگیره...

به انگشت چسب خوردم که نیگا میکنم اشکام همینجوری میریزه...
(بازم توله سگ داره دور و برم میچرخه)

مامان میگه خیلی نازک نارنجی شدی...انگار بچچه شدی...بهونه گیر شدی!!

صرفا جهت اطلاع تو نوشت:امشب خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم،نخاستم ناراحت بشی...ببخشید اگه بدم...اگه دنبال بهونه میگردم...

*این بد رو که میگم خودم یاده بد به معنای کودکیمون میفتم بد اونموقعه ها با بد الان خیلی توفیر داشت.