برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

بغض..



همیشه وقتی دلم میشکنه بدجور بغض میکنم...نفس کم میارم...نفسم بند میاد...حسه خفگی...دستمو میذارم رو گلوم و فشار میدم...کم کم اشک میریزم...اشک...دستمو میذارم جلوی دهنم...به هق هق که میفتم بازم نفسم بند میاد...همیشه نفس کم میارم...اینروزا کمتر نفس میکشم...


...گاهی دلم از زنانگی ام میگیرد...کاش دختر بچه ای بیش نبودم...



منو ببخشید برا این همه حس بد که بهتونمیدم دست خودم نیست...


صبور باش...



...نمیدونم کی و از کجا شروع شد!!

...یادم نیست اولین بار کی و کجا دیدمش؟؟

اما اون همه چیز رو خوب یادشه،لحظه به لحظه...

نمیدونم مقصر منم، اون،دنیا یا سرنوشت...

...صبرش زیاده...صبرم زیاده...

تمام
.
.
.




پ.نوشت: این نقطه ها رو گذاشتم برا راه در رو همیشه یه راهی هست.

نمیدونم...




...
برای اولین بار
...



*یا*


...برای
آخرین بار...