
نمیدونم این پست رو با چی شروع کنم با سلام،با عذرخواهی یا با تشکر اصلا انگار رشته ی نوشتن از دستم در رفته و توان نوشتن ندارم،اصلن مغزم خالی شده...ممنونم از همه ی دوستایی که همه جوره منو خجالت زده کردن...پیامهای پرمهرتونو خوندم...شرمنده اگه بی جواب موندن...حالم بهتره...میام بیشتر مینویسم...

اینم امیر محمدخان که جدیدا تریپش عوض شده..ماجراهایی داره امیر که باید براتون بگم
وانیانوشت:بخاطر کمر درد اینروزا از روی تخت نمیتونم پاشم،یکم حضورم کمرنگ تر میشه اما هستم....باید استراحت کنم تا هفته ی بعد بتونم بشینم سر جلسه کنکور....

تو در نگاه او
عاقل ترین عاقل هایی
تو هیچ عیب و ایرادی نداری
او از عمق جان به تو ایمان دارد
و به آنچه می گویی
بزرگ هم که بشود
مثل تو رفتار میکند
و مثل تو حرف میزند
طفل کوچک تیز هوشی است
که به تو ایمان دارد
و چشم هایش همیشه باز هستند
و شب و روز تو را نگاه میکنند
و تو هر روز
با هرکاری که میکنی
الگویی برایش ترسیم میکنی
پسرک کوچک منتظر است
که بزرگ شود
و مثل تو شود
بابایی روزت مبارک.
وانیانوشت:نوشته ی روی تیکه ی روزنامه با عکس پدر و پسری که صورتشونو چسبوندن به شیشه پنجره و شکلک در میارن،چند سال پیش جداش کردمو گذاشتمش تو لیوان شیشه ای مدادرنگی هام.
پ.تبریک نوشت:به همه ی پدرها و آقایون بلاگستان چه اونایی که بلاگ نویسن و چه اونایی که بلاگ ندارن.