برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

چمدون بچگیا...چمدون خاطره ها...چمدون زندگی


 

یه چمدونه قدیمی که حالا داره کف زیر زمین خاک میخوره،چمدونی که پر از خاطره های دور و نزدیک و تلخ و شیرینه...یادم نمیاد هیچ وقت باهاش سفر رفته باشیم،همیشه توش چیزایه مهم بود و درش قفل،اما حالا قفلاش خرابه و یه مشت خاطره توش مونده...

بقیه عکسها رو تو ادامه ی مطلب ببینید...

بعدا نوشت:هر کدوم از شمایی که اینجا رو میخونید اگه لباس بچگی هاتونو دارین بذارید تا بقیه هم ببینن.

ادامه مطلب ...

تعطیلات به روایت تصویر



وروجک شماره 1 و 2



امیرمحمد و زهرا (خواهرزاده های مظلوم وانیا!!)


این دو عدد طفل معصوم و مظلومی که تو عکس مشاهده میفرمایین این 3روز بقدری باهم کتک کاری کردن که نگو و نپرس،البته بهترین لحظه هایی که من ازشون دیدم،این بود که بعده هر دعوا زل میزدن تو چشم هم دیگه و بهم میگفتن دوســـــــــــــت دارم بعد محکم همو بغل میکردن و دوباره بازی تا دعوای بعدی...

برای مردی که 1326/6/6 بدنیا اومد...بابایی و ته تغاریش

اولی از سمت راست


هنوزم وقتی تو عکسهای بچگی دقیق میشم میبینم که من همیشه با بقیه فسقلیای فامیل یه فرق داشتم،فرقم تو موهامه...انگار موهامو ژل زدن...یادمه تا وقتی خیلی بزرگ نشده بودم ما رو می بردی پیش اوسا عباس" همون سلمونی که هنوز بعده این همه وقت خودت میری،موهامو پسرونه میزد،همیشه موهامو خودت شونه میزدی دستتو خیس میکردی و شونه رو میکشیدی رو سرم،میگفتی بچه باید موهاش مرتب باشه،حالا هم که بزرگ شدم بازم گاهی رو موهام حساسی اما اینبار میگی موی دختر باید بلند باشه...


امروز از صبح چندبار اومدم بغلت کردمو تولدتو تبریک گفتم...امروز بازم مثه همیشه همکارت بودم یا بقول آبجیا پادوی اوسا بودم...باهم رفتیم تو حیاط و گاز مامانجون رو شستیم...هنوزم شاگرده خوبی نشدم،بیشتر به جای شستن گاز خودمو خودتو خیس کردمو کلی باهم خندیدیم...از کوچیکی هر کاری که میخاستی بکنی من کمکت بودم حتی یه میخم که میخاستی بزنی به دیوار ته تغاریت با میخ و چکش بغل دستت وایمیساد،برا همینه که الان کل وسیله های جعبه ابزارتو میشناسم ...اما شاگرد واکسیه خوبی بودم کفشا رو میچیدم مرتب یه گوشه و میشستم تا واکس بزنی بعد دوباره مرتب میذاشتم جلوی در تا برا فردا صبح آماده باشه،بعد یه انگشت میزدی سر دماغمو سیاه میکردی و میزدی زیره خنده،هنوزم میگی کفش باید چرم و واکس خور باشه.


امروز نشستم تو ایوون کلی باهم حرف زدیم...پاهامو گذاشتم رو موزاییکای خیس،که یهو پرسیدی:گرمته؟؟؟؟گرما ندیدی....از گرمای امیدیه برام گفتی...از شیطنتهای بچگیت.....از باشگاهای شرکت نفت...از اینکه دانشکده ی نفت قبول شدی اما وقتی بابابزرگ سرشو انداخت پایین و گفت: بیست هزارتومن ندارم بدم بری دانشکده نفت درس بخونی" رفتی دنبال معلمی...

هنوزم با خیلی چیزا مخالفی...از خیلی چیزا عصبانی میشی...از خیلی چیزا خوشت میاد،از تیپ رسمی خوشت میاد،از رنگ تیره بدت میاد،از موی بلند خوشت میاد،از خنده بلند تو جمع بدت میاد...


امروزم بقیه کلی حسودیشون شد که ته تغاری زودتر تولدتو تبریک گفته،بوس هاشونم حواله دادن تا من برات نقدش کنم،آخ که چه کیفی داشت...الان که دارم اینو مینویسم داری باغچه رو آب میدی،دارم از پنجره نیگات میکنم و برا سلامتیت دعا...



خدایا مواظب همه ی باباهای دنیا باش...