برای فردای حافظه ام
برای فردای حافظه ام

برای فردای حافظه ام

اینجا تنها جاییست که همیشه برای من جا هست!!!

از دیروز صبح چندین بار تماس گرفته اند همه چیز را یادآوری کرده اند مدام تاکید میکنند که چیزی را فراموش نکنم...

ساعت حدود 5:30بود که رسیدم بابا از 5صبح توی ترمینال منتظرم بود...آنقدر هوا سرد بود که بجای بغل کردن و بوسیدنش دویدم سمت ماشین...وقتی رسیدم خونه مامان در را باز کرد بوسیدمش و دویدم سمت بخاری تا گرم شوم...بابا با کلافگی غر زد که بیا بغلم ببوسمت...بازهم حس شیرین بچگیها، ناز کردنهای کودکانه و در آغوش گرفتنهای بابایی..محکم بغلم کرد صورتم را غرق بوسه کرد...

از تهران قرار گذاشته بودم که چهارشنبه ام کامل برای آنها باشد...اما تا حدود 12ظهر خوابیدم...رگ نزدنم...از خواب که بیدار شدم سردرد عجیبی داشتم آنقدری که از سوالهای پی در پی بابا طفره میرفتم...مامان شروع کرد به تعریف از لحظه های بی من بودنشان از یلدا و فال گرفتنهایشان به نیت چهاردخترون!!

از دلتنگیهای هرشب،از غذاهایی که هر روز به یادمان می پزد و با بغض میخورند...از حسرت های بابا برای بوسیدن دختر کوچیکه ...از باز کردن هندونه ی یلدا به شانس دختر کوچیکه...

کم کم یخ دخترک زمستانی-شان باز شد، آب شدم از خجالت،از لال بودنهایم، از نبودنهایم...از روزمره هایی که بهانه میشوند برای ندیدنشان،بهانه میشوند برای حرف نزدن،بهانه میشوند برای بی حوصلگیهایم...

شروع کردم به حرف زدن از روزهایم...بابا با ذوق گوش میکند...مامان هر از گاهی از آشپزخونه بیرون می آید نظر میدهد با هم میخندیم و باز میرود...


حالا دیگر دلم نمیخواهد چهارشنبه ام از دست برود...دلم میخواهد تا ابد اینجا بمانم...

اینجا تنها جاییست که دو نفر همیشه وقت دارند به حرفهایم گوش بدهند،دونفر که همیشه حتی وقتی هم که نیستم به یادم هستند به یادم حافظ باز میکنند....از ذوق آمدنم اتاقم را مرتب میکنند...


اینجا تنها جاییست که همیشه جای من است...


اینها تنها کسانی هستند که همیشه با عشق منتظرم هستند، فقط با عشق در آغوشم میگیرند و با عشق می بوسند مرا..


میدانم دلشان میخواهد که کنارشان باشم اما دل خوشند به خوشی ام در جاییکه دورم از آنها...


اینجا تنها جاییست که مرا بخاطر خودم میخواهند!!!



یلدا...



در کنار هم بودن زیباست

تو بمان!


بگذار ثانیه ها بروند


تو بمان


..من..


دستت را محکم گرفته ام



تو بمان