X
تبلیغات
نماشا
رایتل

دایی سیف الله...آدمایه بزرگ...آدمایه کوچیک...

پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 02:02 ب.ظ



دایی سیف الله...مردی که خیلی وقت بود فقط اسمی ازش میشنیدم یه جورایی بچگیم که تموم شد انگار اونم کمرنگو کمرنگتر شد و برام فقط یه تصویر ازش باقی موند جوری که وقتی از سرکوچه باریک خونشون رد میشم و میبینم که با واکرش نشسته اونجا وقتی سلامش میکنم بهم به چشم یه غربیه نگاه میکنه...دایی سیف الله با سر یکدست بی مویش ، کلاه پشمی قدیمیش و عینک ته استکانی فرم مشکی و دستای زحمت کشش هنوز هم هست اما انگار من نبودم تا همین چندوقت پیش که مادربزرگ فوت کرد و دایی به هر بدبختی که بود برا مراسم اومد یادم افتاد که یه جایی تو بچگیهام گمش کردم یادم اومد بچه تر که بود هرسال عید میرفتم خونه ی دایی و تو حیاط خونش بچگی میکردم...بازم میونه هیاهو و صلوات و تسلیت گمش کردم تا همین چندوقت پیش که با مامان رفتیم تو همون کوچه ی قدیمی که با یه پارچه بزرگ بالاش زدن به زودی تخریب خواهد شد...

از در که وارد شدیم خیلی چیزها عوض شده بود درست مثه من...اما دایی هنوز با همون صورت استخونی و خندون بود ولی اینبار زمینگیر ،خسته تر و شکسته تر...دستمو بردم جلو کلی نگاهم کرد شک داشت که باید دست بده یا نه...مرا نشناخت...شرمم شد وقتی مامان منو معرفی کرد  دایی اعتماد کرد به محرم بودنمو دست داد...خیلی دلم میخاست پیشونیه آفتاب سوختشو ببوسم یادمه همیشه خودش میگفت زن نباید مردو ببوسه،زن باید پیشونی مردو ببوسه!!!


فقط نگاش کردم...


کمی اونطرفتر از تختش نشستم...شروع کرد از خواهرش تعریف کردن و غصه خورد که چرا اون با اینهمه عزت باید بره و من باید بمونم با اینهمه خفت...که حتی بچه هام باهام غربیه باشن...بغض داشت خفم میکرد که پیرمرد زد زیر گریه...سرتاسر صورتش پراز اشک بود...تعریف کرد از نوه ایی که برا مراسم نامزدیش بهش قول داده بود برن دنبالش اما هرچی تا آخره شب منتظر مونده بود کسی نیومده بود...گفت که چقدر ذوق داشته برا عروس شدن اولین نوه ش حموم کرده کت شلواره نو پوشیده اما کسی برا بردنش نیومده...میگفت خیلی بده که نوه ت شرمش بشه بگه این آقاجونمه فقط چون یه کشاورزم چون لباسام نیمداره...بقیه ی حرفاشو نمیشنیدم...حل شدم، حل شدم تو اشکایی که از بیمعرفتیه نزدیکاش میریخت...شاید یکی از همون نزدیکا من بودم همون دخترکوچولویی که حالا من شدم ...منه لعنتی که هرسال برام همون آجیلی که دوست دارمو تو یه کیسه میذاره و میده مامان برام بیاره منی که امسال وقتی اومد خونمون اینقدر درگیر بودم که حتی یه سلام ساده رو هم دریغ کردم اما اون برام تخم مرغه خونگی آورده بود....


از خونه که اومدیم بیرون هوا داشت تاریک میشد هوایه دلم بدجور ابری بود...لام تا کام حرف نزدم.. فکر کردم، فقط فکر کردم به مردی که همیشه سرتاسر زندگیش زحمت کشیده دل آدما رو چه کوچیک چه بزرگ نشکسته اما حالا آدمایی کوچیک اینقدر بدجور دلشو شکستن که برای منی که تردید داشت آشنام یا غریبه گریه کرد...


گاهی اینقدر دل آدما بد میشکنه که برا هر غریب و آشنایی درد و دل میکنن...



نظرات (15)
پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:06 ب.ظ
دلم گرفت
از آدما
از خودم
دلم گرفت وانیا..خیلی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 04:13 ب.ظ
سلامم وانیا جان
الهی دلا کمتر بشکنه...
از دست آدمیزاد و دلش........
امتیاز: 0 0
جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:03 ق.ظ
امثال دایی سیف الله تو فکر میکنم توی هرخانواده ای باشه...واقعا باعث تاسفه این رفتاره بچه هاشون...آدم واقعا قلبش تیر میکشه
امتیاز: 0 0
جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:19 ق.ظ
این خجالت از افتخار به همچو مردی نشون از گم شدن توی زرق و برق دنیاست زرق و برقی که چندصباحی بیش نمیمونه و کسی که توسط این افراد هم تربیت شد فردا یکی مثل خودشون میشه و تنهایی فرداشون انعکاس عمل امروزشونه
تکراریه که بگم خیلی زیبا نوشتی جوری که یه بغض لعنتی گلوی آدمو میگیره و میخواد خفه ات کنه
امتیاز: 0 0
جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 01:22 ق.ظ
هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه
گاهی فکر میکنم
زندگی یعنی چی؟
ما زندگی میکنیم
یا در توهم زنده بودن هستیم!
امتیاز: 0 0
جمعه 20 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:29 ب.ظ
وانیای عزیز گریم گرفت
فقط همین..............
کاش تا هستن ایشون
یسریابرن و دل ایشون
رو شاد کنن....تا،تاکه
هسـتن دل ایشون
گرم بشه...........
کاش آغوش اونایی
که یعمرتوآغوشش
بودن و بارشون رو
روی دوش کشید
بشه یه مامن
و پناه واسش...
کــــاش دلشون
گرم بشه.......
کاشکی........
یاحق...
امتیاز: 0 0
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ق.ظ
وای وانیا
دلم به اندازه تموم دنیا گرفت
چه حس بدی دارم من این روزا خدایا
امتیاز: 0 0
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:16 ب.ظ
هی روزگاااااااااااار. چه بلاهایی که سر آدمها نمیاری. دلم سوخت برای این مرد تنها.
راستی که هیچ چینی بند زنی نمیتونه دل شکسته رو بند بزنه.
امتیاز: 0 0
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 11:54 ب.ظ
هوووووم
غم داره ، من زیاد دیدم دایی سیف الله ها رو
از خودمم بدم میاد.. خیلی درد داره وقتی اونا روحشون اینقدر شکسته شده
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 09:37 ب.ظ
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 09:41 ب.ظ
سلام گلم خیلی جالب بود منم یاد بچگیامون افتادم چقدر خوب و دوست داشتنی بود ولی حالا دیگه مهربونیها از بین رفته هر کی جیبش پر پول باشه شخصیت داره.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 12:45 ب.ظ

عجب از نوه اش..
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 08:01 ب.ظ
هوای دل من هم بدجوری گرفت ...
امتیاز: 0 0
جمعه 3 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 04:53 ب.ظ
سلام
آخی
کاش صداقت بچگیهامون توی ما می موند.....
امتیاز: 0 0
یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 08:52 ب.ظ
چقدر سنگدل شدیم ما آدما...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد