X
تبلیغات
رایتل

چشمای سبز جنت...مداد رنگی جعبه فلزی 12رنگ ...مداد سفید

سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:03 ب.ظ

جنت
دختری تپل با چشمای سبز،رفیق فابریک دبستانم بود همیشه باهم رو یه نیمکت میشستیم،تا اون روزی که دیگه ازش خوشم نیومد،همون روزی که در کلاس باز شد و اون بازرس چاقالو اومد تو کلاس و شروع کرد حرف زدن،گفت:کی بلد یه سوره بخونه؟یادمه تا انگشت توی کلاس بود رفت هوا،منو جنت هم،دست گرفتیم،شاید جادویه چشمای سبزش بود که بازرس اونو انتخاب کرد و جنت شروع کرد به خوندن سوره ی جمعه،تا ته سوره رو بدون غلط خوند،یادمه اونجا اولین باری بود که شدیدا به یه نفر حسودیم شد،اما این تمام دلیل جداییم از جنت نبود!یه هفته ی بعد جایزه جنت رسید،یه بسته مداد رنگی 12تایی با جعبه ی فلــــــــــــزی...اون موقع مداد رنگی هامون 6 رنگ بود و کوتاه با یه جعبه کاغذی دوبار که میتراشیدی اونقدر کوچیک میشد که از دستت کم میومد،بعدها یه لوله هایی اومد که میزدیم ته مدادو بزرگ میشد...جعبه تو کل کلاس چرخید...دیگه جنت تنها کسی بود که تو کلاس مداد رنگی 12 رنگ جعبه فلزی داشت...

از اون روز به بعد هر روز قرآن رو باز میکردم که سوره جمعه رو حفظ کنم شاید بازم یه بازرس میومد تو کلاس و منم مثه جنت مدادرنگیه 12رنگ جایزه میگرفتم...اما منکه تازه 4تا کلمه یاد گرفته بودم بخونم و بنویسم از کلمه های پیچ و تابدار با کلی خورده ریزه و صفر و گلوله رو سر و کله شون هیچی نمیفهمیدم،برا همین قید مداد رنگی 12 رنگ جعبه فلزی رو زدم و با جنت قهر کردم...دیگه از چشمای سبزشم بدم میومد!!!اصلا چه فرقی میکرد که مداد ات 6 رنگ باشه یا12 رنگ،چه فرقی میکرد،دوتا سبز داشته باشی یا یکی،من همیشه قشنگتر از بقیه میکشیدم،حتی باهمون 6رنگ...تنها فرقش تو رنگ سفید بود،همون رنگی که تا همین الان هم نفهمیدم به چه دردی میخوره تو جعبه مدادرنگی؟!!همون رنگی که جنت هیچ وقت بهش دست نمیزد،اون موقعه ها برا اینکه به همه بفهمونم جنت بلد نیس نقاشی بکشه،کلی نبوغ به خرج میدادم تو نقاشی،وقتی همه تو آسمون آبی دفترشون خورشید میکشیدن من آسمونو سیاه میکردم و با پاک کن تو آسمون ماه و ستاره میکشیدم،آرزوم این بود که با مداد سفید ماه و ستاره هامو بکشم...نمیدونم چرا دیگه معلم بهم 20 نداد،فکر کنم از تاریکی میترسید!!!

رویایه مدادرنگی 12رنگ جعبه فلــــــزی وقتی کلاس سوم بازم شاگرد اول شدم،با جایزه بابا تموم شد...حالا دیگه قشنگتر نقاشی میکشیدم،رنگی تر نقاشی میکردم با اینکه مداد سفید داشتم اما دیگه شب نکشیدم و همیشه نمرم 20میشد،سال بعد پامو کردم تو یه کفش که قلم مو میخام،وقتی شاگرد اول شدم بابا برام 4تا قلم مو رینزر خرید،یواشکی شنیدم که گفت:پولش خیلـــــــــــی شده...اینقدر ذوق داشتم که نفهمیدم خیلی ینی چقد،ولی بدونه آبرنگ که نمیشد ازشون استفاده کرد،برا داشتن آبرنگ هم باید یه باره دیگه شاگرد اول میشدم ینی یه سال دیگه صبر میکردم...همون شب گذاشتم بالای سرمو خوابیدم،نمیدونم چی شد که فرداش بعد از مدرسه قلم موها رو بردم پس دادم و 3450تومن پس گرفتم،پول زیادی بود،اما نه اونقدی که بشه باهاش میز و صندلی خرید...یادمه همون سال بابای سمانه برا معدل17سمانه براش میز و صندلی خریده بود که روش مشقاشو بنویسه،آخه بابای سمانه راننده بود و خیلــــی پول داشت اما بابای من معلم...ما تو خونه یه میزه چوبی کوچیک داشتیم و 4تا میرزا بنویس،همین میزی که الان به هیچ دردم نمیخوره،اونموقع چون از همه کوچیکتر بودم هیچ وقت اون میز بهم نرسید و همیشه با دفتر و کتابم رو زمین پهن بودم...از همون سالها بود که کم کم بدم اومد از بچه فرهنگی بودن!!!

چندسال بعد وقتی مطمئن بودم که میتونم نقاش بشم،بازم بابا از فرهنگیت و تجربه ش استفاده کرد و نذاشت گرافیک بخونم و به زور رفتم رشته ی تجربی،رویای رنگ و نقاشی خلاصه شد تو زنگ زیست شناسی که معلم با گچ های رنگی رنگی دل و روده ی آدم میکشید...نمیدونم چرا همیشه دل تو دلم نبود که زنگ بخوره و تخته رو یه جا پاک کنم...فقط گچ سفید رو تخته برام معنی میداد و بس.

امروزی که زل زدم به تابلوی رنگ و روغن آبجیم رو دیوار پذیرایی،خندم میگیره از اون همه استعدادی که ذره ذره گم شد و اینهمه استعداد که یهو تو وجود این بچه شکوفا شد!!!
بعده اونهمه آرزوای رنگی رنگی گاهی فقط سیاه قلم کار میکنم و کاریکاتور...الان مدادم فقط یه رنگ داره اونم

سیــــــــــــــــــــــــاه

هنوزم به نظرم مداد سفید تو جعبه مداد رنگی مسخرس حالا میخاد جعبه ش فلزی باشه یا کاغذی،12 رنگ،24 رنگ یا 2...100 رنگ باشه هیچ فرقی نداره.


نظرات (54)
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:14 ب.ظ
اگه بگم فوق العاده بود دروغ نگفتم. خودم و پشت همون میز و صندلی ها تصور کردم. بازرس های ریز و درشتی که میومدن و می رفتن و ما به خاطر حضورشون باید مقنعه رو سفت می کردیم و می کشیدیم جلو !!
امتحان نقاشی که کلاس منفجر می شد از سر و صدا و یهو آخر کار میومدی پاک کنی که برگه پاره میشد و با گریه بدو طرف دفتر مدیر که به معلم بگی !!!!
و از همه مهمتر این عشق و علاقه به گرافیک که دبیرا نذاشتن شکوفا شه و با عبارت " نه تو حیف میشی " مسیر زندگیم و تغییر دادن !!!!!!
خیلی خوب و قشنگ بود.
ممنونم که کلی خاطره رو برام زنده کردی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:43 ب.ظ
جدی به هیچ دردی نمی خورد مداد سفید. یعنی یادم نمیاد هیچوقت ازش استفاده کرده باشم
خب چرا در کنار رشته تجربی جداگانه به دنبال رنگ و نقاشی نرفتی؟
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:01 ب.ظ
مهم نیست که قلمت سیاه باشه مهم اینه که سیاه نبینی و سیاهی را ترویج نکنی.
خیلی زیبا احساس را منتقل کردین
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:12 ب.ظ
والله وانیا جان کلا سیستم آموزش و پرورش ما متخصص هست در به باد دادن استعدادها. اما مهم اینه که این استعداد رو داری اگه بخوای میتونی پرورشش بدی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:14 ب.ظ
سلام
باور کن سرت به جایی خورده
نوشته هات معرکه شده.به دل من که خیلی میشینه
نگاه کن ببین بازرس چجوری زده تو ذوق بچه.اگه اونروز شما مدادرنگی رو میگرفتی ما الان یه ونگوگ داشتیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 05:15 ب.ظ
خیلییییییییییییییی خوب بووود وانیا جونم
تجسمش عالی بووووووووووووووود...
تو هنوزم میتونی نقاشی بشیااااااااااااا ...چون هیچ استعدادی نمیمیره فقط یه زمانی کم رنگ میشه ....

اومدی مشهد واسم تابلویی و رو که الان قصد داری بکشی برا تولدم بیار
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 05:22 ب.ظ
مثل همیشه قشنگ بود.مرسی.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 05:28 ب.ظ
بسیار زیبا بود!!

به خصوص اونجاش که قید مداد رنگی رو زدی و با دوستت قهر کردی :د
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 05:41 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
واقعا لذت بردم از خوندنش..
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 07:23 ب.ظ
هیچی نمیتونم بگم وانیاجونم . محشر بود عزیز ... محشررر
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 07:58 ب.ظ
سلامم وانیای عزیزم
دلی..صادقانه و ماهرانه بود...خیلی خوب بود..من دقیق مثل تو یادم نیست ولی یادمه راهنمایی ب.دم بچه ها جامدادی های خیلی قشنگ داشتن ..من دو روز کامل زیر نظر داشتم همه ی جزئیات جامدادی های بچه ها رو
و بعد تو خونه برای خودم با مخمل قرمز جامدادی دوختم و خیلی زیاد دوستش داشتم...شاید یه روز ازش نوشتم..
بابای منم فرهنگی بود عزیز جان...و این خصلت قانع بودن دیگه زیاد مور پسند نیست حالا ولی من به خاطر بابا و مامان خیلی زیاد قانع بودم...دوست نداشتم اذیت شن..
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 08:36 ب.ظ
سلام وانیا بانو
خیلی خوب مینویسین
بچه معلما همیشه قانع بودن ینی هستیم هنوزم بقول فاطمه نمیخواستیم اذیت بشن
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 08:42 ب.ظ
سلام
چقدر شبیه هم بوده بچه گی مون ...
با این تفاوت که من سرتقی کردم و گرافیک خوندم ...

هر چند که بعدها مدرکم رو گذاشتم تو تاقچه فقط ...

الانه عمریه که واسه خودم مداد رنگی کار می کنم ... و اتفاقن سفید جزو مداداییه که زود به زود تموم میشه و باید هی برم و تک رنگ بخرم ...
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 09:44 ب.ظ
اگه با کلمات هم میشد نقاشی کشید ....
این نوشته تو یه نقاشی خیلی قشنگ بود !
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 09:58 ب.ظ
آروزها همان‌قدر کودکانه ماند اما دلتنگی‌هایش بزرگ شد به‌قدری که بغضش گلو را می‌فشارد
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 10:03 ب.ظ
دقیقا مثل من ..
همه دنیای قشنگ نقاشی رو فروختم به زیست و دل و روده و ..
من مداد سفید رو دوس دارم .. تو تابلو های مداد رنگیم هم زیاد استفادش کردم .. از جمله مدادایی بود که قدش خیلی کوتاه شد .. !
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:02 ق.ظ
آخ.. استعداد های تو هم در پس آینده نگری بزرگترا فدا شده؟؟!!!!!
انگاری همه این درد رو یدک میکشند...
یاد بخیر این مداد رنگی های کوچولوی ۶رنگ...
باور میکنی اینقدر تو ذهنم کمرنگ شدند که به زور جعبه اش یادم میاد.. ولی هنوزم این خاطرات کمرنگ رو دوست دارم...
به نظرم بازم دیر نیست.. یعنی هیچ وقت دیر نیست که یه هو شروع کنی و راه دلت رو پیش بگیری...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:13 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیزم.

آخ وانیا ! چه جالب ! مثل ِ من ! یا من مثل ِ تو ! آخه بابای منم فرهنگی بود ! یه میز داشتیم و سه تا میرزا بنویس !
همون حسرت ها ! همون رویاها !!!

یادمه راهنمائی بودم که مامان برام مداد رنگی ۲۴ رنگ ِ جعبه فلزی خرید . روزی ۱۰ بار درشو وا می کردم و نگاشون می کردم و توو رنگاشون غرق می شدم و اون مداد سفید که همیشه همونطور قد بلند و تر و تمیز گوشه ی جعبه ی فلزی و سر جای خودش باقی موند در حالیکه مابقی ِ مداد ها روز به روز کوچیکتر و کهنه تر می شدن و نوشته های روشون بی رنگ و روو تر !

عاشق ِ بوی مداد و مداد رنگی بودم و هستم ! بوی مداد اومد وانیا ، بوی مداد رنگیای نو...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:37 ق.ظ
می بینم که از روز اول شهریور خیز برداشتی برای تاپ ۱۰
قشنگ بود وانیا
یاد میز تحریر چوبی کوچیک خودمون افتادم که همیشه سرش دعوا داشتیم
دلم براش تنگ شد
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:30 ق.ظ
مثل همیشه محشر بود و اینبار میخام یه کادو بهت بدم برای این همه نبوغ که صرف نوشتن میکنی تا کسی مثل من بیاد و لذت ببره، شاید نقاش خوبی نشدی ولی یه نویسنده خوب هستی/مداد رنگی یادم نمیاد ولی بسته ماژیکی که بابا بهم میداد را هیچوقت یادم نمیره و من میخواستم به جای بیسکویت بخورمش/عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بودییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 05:30 ق.ظ
همیشه استعداد ها شکوفا نمیشه... این شاید دلیلی بر ادامه ی دنیا باشه!!! تو باز یه کاری کن که اگه یه روز مادر شدی بچت بتونه استعداداش رو شکوفا کنه و به هر چی که میخواد برسه...!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 09:15 ق.ظ
دختر تو با این نوشته هات ترکوندی ...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 11:15 ق.ظ
من این درد را چشیدم.یکبار هم در وبلاگ قبلی ام از آن سخن گفته ام.نوشته های شما برای من خوانش متن نبود

برگردان فیلم زندگی ام بود.با این حال شما یک پله جلوتری.من سیزده سال است که هیچ نقاشی ای نکشیدم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 11:21 ق.ظ
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 11:24 ق.ظ
زیبا بود بسی...
پایدار باشید
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:05 ب.ظ
وانیا عاااااااااااالی بود
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:09 ب.ظ
چه جالب وقتی من اول دبستان بودم همه مدادها رنگی ها 12 تایی بود بعد یه روز مادر یکی از بچه ها که از قضا معلممون هم بود براش یه جایزه خرید یه بسته مداد رنگی 24 تایی 2 طبقه بعد به همه گفت اگه شما هم خوب درس بخونید به شما هم میدم من اینقدر خنگ بودم که بلند شدم گفتم خانم اجازه مال ما مثل ماله گلی باشه فقط جعبه اش قرمز باشه اونم گفت باشه . این خاطره همیشه آزارم میده و حتما یه روز برا خودم یه جعبه مداد رنگی 24 تایی 2 طبقه می گیرم که جعبه اش قرمز باشه ...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:55 ب.ظ
محشر بود... باورتون میشه تا ب حال هیچ متنی رو توی هیچ وبلاگی با این شوق ب پایان نرسونده بودم ؟؟
شاید کشش بی اندازه م بی ارتباط ب علاقه شخصیم ب نقاشی نباشه ...........
من هم متاسفانه استعداد داشتم ! و همین باعث ناراحتیمه .... واقعا نمیفهمم اینکه من بلدم گنده ترین انتگرالها رو محاسبه کنم واقعاً دلیل موجهی هست برای اینکه از علاقه پایان ناپذیرم ب نقاشی، هیچی عایدم نشه ؟؟ از اول ابتدایی تو گوشم بخونن که کنکور دارم ...! و باید مهندس بشم.. که چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از وقتی دانشجو شدم ب این نتیجه رسیده م که آدمای با ضریب هوشی پایینتر هستند که باید دکتر و مهندس (ب معنای امروزی!! یعنی صرفاً خدمات دهی؛ نه پژوهشگری) بشن و فرمول حفظ کنن ... آدمای خلاق باید برن فلسفه ... هنر ..... باید خلق کنن ........ وگرنه حیف میشن ............ دریغ که تصور کنونی مردمِ ما جای هیچ امیدی نذاشته .......
اما راجع ب مداد سفید ........ مداد ضعیفیه....... من چندباری تلاش کردم باهاش چیزی بکشم اما چربیش نمیذاشت ....... تو رنگای زمینه محو میشد ...... هیچ اثری از خودش نمیذاشت .... اما از همنشینیش تو جعبه با بقیه رنگا حس تکمیل شدن بهم دست میداد..
ببخشید خیلی پرحرفی کردم .......
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 07:08 ب.ظ
عالی بود وانیا واقعا اینو بی تعارف میگم آفرین.

من هم همیشه فکر می کردم آخه این رنگ سفید به چه دردی می خوره
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 07:16 ب.ظ
چقدر این حسادت های بچگونه آزارمون داد!
چقدر غصه خوریدم شب ها!
و حالا با لخند ازشون رد می شیم!و هنوز ته دلمون!قلقلکی میشیم برای اون حس ها
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 08:48 ب.ظ
قشنگ بود :)
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 08:57 ب.ظ
وانیا این همه تحول تو وبلاگت واقعا محشره
قصه ی زندگیهامون بیشتر شبیه همه حداقل قصه ی ماهایی که باهم هم نسلیم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 10:06 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
با یه شعر از خودم آپم
خوشحال میشم نظر بدی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 10:25 ب.ظ
آدرست اشتباهه دریاجان
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 10:44 ب.ظ

.
.
.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:10 ق.ظ
چه قدر ساده دوست داشتیم و چه قدر ساده متنفر!
همه چی خیلی ساده بود
سادگی
گاهی میشه گناه
از روی سادگی شاید
حرفاشون باورت شد
منم نقاشیم خیلی خوب بود
الان ولی یه خط صاف هم نمی تونم بکشم!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 02:47 ق.ظ
بابا وانیا بابا هنرمند! واقعاً پسندیدم.
جعبه مداد رنگی خاطره بازیت شده زندگی ما! یه سفید که میگن هست، اما به هیچ دردی نمی خوره. یه سیاه که شده همه ی زندگیمون، مملکتمون، بختمون، ... و 10 تا رنگی که شاید فقط تو نگاه مردم از ما بهترون بشه بعضیاشونو دید و حسودی کرد...
((به قول کورش سرت خورده جایی اینقدر جدیداً هنرمند شدی یا بودی؟!))
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:34 ب.ظ
منم نقاشی رو دوست دارم...آخر سال ۸۹ تابلوی دومم تمام شد..
یه روزی منم عاشق مداد رنگ ۲۴ تایی بودم...دوم دبستان که بودم بابام برام خرید...
و اینکه حالا بعد از مدت ها دو سه ماه پیش هم خودم دوباره خریدم تا موقع بیکاری نقاشی بکشم...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:01 ب.ظ
یکی هستی مثل من.
بر باد رفته...!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:11 ب.ظ
من همیشه میگفت م تو خوب مینویسی خودتو باورکن
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:42 ب.ظ
رابطه دنیای نقاشی با مداد سفید مثل رابطه دنیای واقعی و اخلاقه!...توو هر جعبه مداد رنگی یه مداد سفید و توو هر بحث مهمی یه حرفی از اخلاق هست ولی فقط واسه جور شدن جنس!...هستن فقط برای اینکه ببینیم یه همچین چیزی هم هست...

بیخیال...مهم اینه که با مدادات چی میکشی...
با سیاه هم میشه فرشته کشید...اگه نقاش باشی...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 06:14 ب.ظ
سلام
..................
قابل تامل بود لذت بردم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 06:52 ب.ظ
...سلام عزیزم....
...خییییییلی عالی بود دختر....
...هیچوقت دبر نیست نازنین..
امتیاز: 0 0
جمعه 4 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:37 ب.ظ
الهی بگردمت...چقد رویای قشنگ...مهم اینه که خوب بکشی مهم نیست با چه مدادی...اصلا با خودکار بکش
امتیاز: 0 0
جمعه 4 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 02:25 ب.ظ
خیلی خوب بود وانیا ...
با احساس و پر از تجدید خاطره برای من ...

من هیچوقت مقوای سیاه نداشتم که روش با مداد سفید بکشم ...
همیشه هم مداد سفیدم نو میموند و بقیه کهنه میشد ...

چقدر خوبه که الان با دیدن نقاشی خواهرت سر وجد میای ... شاید اون هم همونقدر لذت داره که اگر خودت میکشیدی ...
امتیاز: 0 0
شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 09:35 ق.ظ
عالی
امتیاز: 0 0
شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 12:40 ب.ظ
مطلبت واقعا عالی بود اون بازرس و حس حسادت و مداد رنگی ۱۲ رنگه خیلی قشنگ بود
عزیزم با اجازه لینکت میکنم
امتیاز: 0 0
شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 05:59 ب.ظ
متن فوق العاده ای بود شما توانایی زیادی در نوشتن داستانهای کوتاه دارید
اینم یجور هنر و نقاشیه
امتیاز: 0 0
شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 11:59 ب.ظ
وانیا اونقدر متنت رو دوست داشتم که همش دارم فکر میکنم چی بگم که ارزش این پست رو داشته باشه .
از حس حسادتت که صادقانه بیانش کردی بگم یا از کار ارزشمند پدرت که با حقوق معلمی برات قلم مویی خریده که پولش خیلی بوده ؟ از آسمون سیاه پر ستارت بگم یا از نقاشی های رنگی رنگیت ؟
منم کاربرد مداد سفید رو نفهمیدم هیچ وقت ، اما به نظرم خیلی وقتها یک رنگ بودن (حتی اگه سیاه باشه ) از رنگارنگ بودن بهتره .
امتیاز: 0 0
یکشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 09:02 ق.ظ
چقدر زیبا تصویر کردی وانیا جون عالی بود عزیزم
امتیاز: 0 0
( تعداد کل: 54 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد